حکایت دل - کاش می آموختیم!
در دل تاریکی شبانه خودرویی دریک نقطه ی مرتفع زیر سقف آسمون متوقف شده بود.لیلی و مجنون دست در دست هم به شمارش تک تک ستارگان مشغول بودند.این راز و نیازهای عاشقانه به دور از چشم همگان حتی پدر و مادرشان روی می داد.
در اثنای معاشقه به ناگهان ترمز دستی خوابانده می شود و خودرو به سمت دره به حرکت در می آید.مجنون در آخرین لحظه خودش را از ماشین به بیرون پرت می کند اما لیلی با خودرو به عمق دره سقوط می کند و بعد هم انفجاری مهیب.
فردای آن روز خبر مثل توپ می ترکاند و با تفاسیر گوناگون تیتر روزنامه ها می شود.مجنون روانه ی زندان و خانواده ی لیلی هم در گیر عزای جوان ناکامشان.
همیشه همین طور است،پنهانی عشق ورزیدن و سر به زیر برف کردن و صد البته لو رفتن و زبانزد این و آن شدن.مطابق یک قانون نانوشته همیشه این نوع روابط دیریا زود بالاخره عیان می شوند اما ای کاش سرانجامش همیشه ختم به خیر شود نه به ندامت و فراق.
کاش عشق ورزیدن شفاف را می آموختیم تا با رعایت حرمت ها به تمامی اماها و اگرها پایان می بخشیدیم.کاش!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و