تا فرصت هست...
سمت راست بدنم کاملا کرخ و از کار افتاده است.
وسعت دیدم یک پارچه سفید است که آنهم کم کم با رسوخ خاک به تاریکی بدل می شه.
بایستی تا ابد حسرت طاق بازخوابیدن یا غلتیدن بر شانه ی چپ را یدک بکشم.
خیلی زجر آور است که آواز پرستوها ،شرشر آب و صدای گامها را بشنوی اما از دیدنشان محروم باشی.
هر چند اینجا از مگس خبری نیست امااحساس رژه ی مورچه ها برروی پیشانی ودرون حدقه ی چشمانم عادی شده است.
حسرت به دل یک چخه گفتن به اون سگ ولگردی هستم که هرازگاهی چند روی لوح مزارم خراب کاری می کند.
هر پنچشنبه صدای دوست و آشنا را می شنوم اما افسوس که مجال خوش و بش با آنها را ندارم . آخه خیلی وقته که فکم قفل شده.
شنیده ام همین مرحله ی کفن پوساندنش خیلی سخته بعدش که خاک شدی می تونی راحت تر جا به جا بشی شایدم شانس بیاری و به کمک باد بتونی دوربرخونه ات یک چرخی بزنی.
پس تا فرصت هست در بستر غلت بزن،دوست و دشمن را در آغوش بفشار، از زیبائیهای دور و برت لذت ببر،مورچه ها رااز روی صورتت بران و البته که از چخ کردن سگها غافل نشو!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و