خداحافظ قلم


شاید بهش بگین شانس ،شایدم زرنگی!به هر حال این روزا تقی به توقی خورده ما مال و منالی بهم زدیم به ارزش یک و نیم میلیارد تومان.

الان هم خیلی خوشحالم که دیگه لازم نیست عقده های یک عمر نداری و سرخوردگیهای اجتماعی را جوهرقلم کنم و بپوشانم به در ودیوار یا اشتراک گذاری تو این اینترنت مزخرف.

باور کنین پولداری خیلی خوبه،همیم حالا هم چند تا قلم به دست مزدور دوره ام  کرده اند که تو نمی خواد نگران وبلاگت باشی ما خودمون سروپا نگهش می داریم فقط حق الزحمه مون فراموش نشود.

آخیش راحت شدم ؛حالا این قدر وقت برام ارزش داره که می تونم از هر دقیقه اش کلی پول در بیارم.پس خداحافظ دوستان من،از اینکه این چند سال با هم بودیم خیلی خوشحال شدم. امیدوارم شما هم به مراد دلتان برسید ما که رسیدیم!

پ.ن: اینا رو دیشب که از گرسنگی خوابیدم ،خواب دیدم والانم براتون بلغور کردم شاید تقی به توقی خورد یکی پیدا شد و چندر غازی برای نوشته هام بهم داد.امان از نداری!!

اندر عجایب این دوره


متمولی را دیدم که خویشتن از تن و پیراهن بدر می کرد تا نیازمندی را به تلاش وا دارد شاید بهانه ای فراهم آیدتا مزدی دهد برای رفع تنگدستی وی.اما آن نیازمند تن پرور وقعی نمی نمود و امروز و فردا می کرد.

رهنمود معروف را گوشزد آن خیرخواه کردم :که چون بزی علف خواهد گردنش را بایستی کج نماید بنابراین ... لق فلانی!بی خیالش شو!!

منعم گفت:نتوان اغماض نمود چرا که باز امشب هم مثل سایر لیالی همین تنبل بیعار محتاج پاشنه ی درب منزلم را از جا بر خواهد داشت به طلبیدن مدد.آن گاهست که منم در چشم اهل منزل و همسایگان متهم به خساست و بیرحمی  و خوردن حق و حقوق دیگران خواهم شد!

بنابراین من و آن توانگر شروع به ناز کشیدن ازآن تن پرور نمودیم شاید که زحمتی به خود دهد ودر آمدی نصیبش گردد!

جل الخالق!!

ماه و پپسی


مهمان بودیم.زنگ تلفن به صدا در آمد و با خبر شدیم که راس فلان ساعت روی ماه به آرم پپسی پوشیده خواهد شد.زمان موعود که رسید جملگی اعم از تحصیل کرده و غیر محصل در بالکن حضور به امررساندند مگر من.از خیل تماشاگران اصرار که بیا و این لحظه تاریخی را از دست مده و ازاینجانبان هم دریغ از کمترین جنبش .چون زمان سپری شد و دماغ سوختگان باز آمدند؛ به این حقیر به چشم فرهیخته ی با تجربه می نگریستند و چون توضیح خواستند ،گفتم :البته دیر زمانیست در این مملکت آریایی با این مردمان صاف روان و مرخص الافکار وقوع پدیده هایی ازاین دست عادی می نماید.خیلی وقتست که بین دوغ و دوشاب تفاوتی یافت نمی شود.بابایی که هر را از بر تشخیص نمی دهد تکیه بر صندلی ریاست زده و با افکار غیر کارشناسانه بر کارشناسان مدیریت می کند.این بابا می شود ماه و سایرین هم پپسی!

یک پپسی دیگر هم می شناسم که به مدد سهمیه های رنگارنگ و جورواجور تکیه بر جای ماه زده و دکتر از آب در آمده و قصاب خانه باز کرده تحت عنوان مرکز خدمات پزشکی!

حتما شما هم از این دست پپسی ها را ملاحظه کردین که به واسطه ی روابط قومی و قبیله ای خود با شرکت پپسی ها(!)شده رئیس و یک تیکه ماه و مرئوسهای بدبخت هم باید تحملش کنند آخه محکومند به پپسی ماندن.

تورم این روزا هم یک جورایی به همین معادله ی ماه و پپسی مربوط می شود آخه همین نخود و لوبیای بی ارزش دیروز که ارزشش با پپسی برابری می کرد الان همچین بهایش بالا رفته که شاخص قیمتش با فاصله ی ماه از زمین برابری می کند!

آره دوستان عزیز این روزا خیلی جاها و خیلی وقتهاست که جای ماه و پپسی عوض شده و برای همین بود که ما هم از جامون جم نخوردیم چرا که برامون این نا شایستگی ها اصلا تازگی نداشت.فقط حیرتم از این ملت پپسیه که روزا گرفتار شرکت هیولاها هستند باز این قدر کوتوله مغز تشریف دارند که تو یک شب خاص دنبال یک سوژه ی تکراری می گردند.حالا چه فرقی میکنه پپسی یا زمزم یا  دوغ وشربت سکنجوین،مهم خود ماه هستش که جایگاهش عرضه ی تاخت و تاز این خردپاها شده است!

پی نوشت:با عرض معذرت از تعداد اندک و انگشت شمار دوستان ماهم، که هرگز تن به پپسی شدن نمی دهند!