متمولی را دیدم که خویشتن از تن و پیراهن بدر می کرد تا نیازمندی را به تلاش وا دارد شاید بهانه ای فراهم آیدتا مزدی دهد برای رفع تنگدستی وی.اما آن نیازمند تن پرور وقعی نمی نمود و امروز و فردا می کرد.

رهنمود معروف را گوشزد آن خیرخواه کردم :که چون بزی علف خواهد گردنش را بایستی کج نماید بنابراین ... لق فلانی!بی خیالش شو!!

منعم گفت:نتوان اغماض نمود چرا که باز امشب هم مثل سایر لیالی همین تنبل بیعار محتاج پاشنه ی درب منزلم را از جا بر خواهد داشت به طلبیدن مدد.آن گاهست که منم در چشم اهل منزل و همسایگان متهم به خساست و بیرحمی  و خوردن حق و حقوق دیگران خواهم شد!

بنابراین من و آن توانگر شروع به ناز کشیدن ازآن تن پرور نمودیم شاید که زحمتی به خود دهد ودر آمدی نصیبش گردد!

جل الخالق!!