ادوات شیطانی


چند صباحی است که این نفوس اماره سر بر نافرمانی گذاشته و در شکل و شمایل گوناگون و در قالب مادینه و نرینه ی نوع بشر متظاهر گشته و آن قدر اصرار بر خود نمایی دارد که گاها صاحبانش را تا بالای چوبه ی دار هم مشایعت می نماید.قصه ی لهو و لعب داستانی به درازای تاریخ پیدایش موجودات دارد و تا به حال نیز هر چه بر آن مزمّت رفته مصداق آب در هاوند کوفتن بوده است.چه خون ها که به واسطه ی این امیال نفسانی سهوا و عمدا بر زمین ریخته شده اما در نهایت عبرتی از برای کسی حاصل نگشته است.فاجعه بار تر آنکه فی عصر الحاضر که سن بلوغ  افکاربر رشد هیاکل ارجحیت یافته مصایب از این دست دو چندان گشته و ما هر روز نسبت به آن ناتوان تر شده ایم.

خودمانی عرض شود که این رفتار جنبه ای حیوانی از ابعاد انسان بوده که فقط بسته به ملاحظاتی در لفافه حجب و حیا اعمال می شود البته تا به حال!چرا که چندی است  گویی مرز آن نیز دراطراف خودمان هم دچارتزلزل شده و اتفاقات،روایات و  بعضاکلیپ های موجود شاهدی بر این مدعا و پرده دریهاست!به هر روی و بی تعارف مقصود از این اعمال حظ وافر بردن و بس . هر چند که بعضی از دیدگاهها و نظرات سعی بر تعالی بخشیدن بر این گونه رفتاردارند اما در نهایت حرف غالب همان بود که ذکرش برفت. اینکه بندگان در مواجه با این  معضل اپیدمی چگونه واکنش نشان خواهند داد تا حدود زیادی بسته به دریافت آموزش های حساب شده داردو نه نوع آبکی آن که هرگز از حیطه ی قلم کاغذ پا فراتر نگذاشته است.مگر که باز هم یاد خدا به دادمان برسد وگرنه با آن سیستم بسته ی پیشینیان و اوپنی بیش از حد نسل جدید خواسته و ناخواسته شاخ به شاخ بحرانی عظیم خواهیم شد.

بحرانی که نشان از عزت یافتن هوس بر بخش اهورایی آدمی دارد و مذکر و مونث،صغیر و کبیر و رئیس و مرئوس نمی شناسد و بی مهابانه بر سلامت جسمانی روانی بشر می تازد.کاش باری تعالی بسته به کمال عقلانی بندگانش اقدام به افتتاح این پروژه می فرمود یا حداقل شیر فلکه ای بر آن جای بشر منصوب می نمود تا هنگام لزوم نسبت به فعال شدن آن اقدام می شد،هر چند که امکان هرز رفتن شیر فلکه ها هم دور از ذهن نیست!

خردمندی یاد آور شد که کاش آن جاهای خطرآفرین آدمی به کندی رشد همی می کرد  واوج شکوفایی اش همان محدوده ی مجاز می بود ولی بعدا خود متذکر گشت که در این صورت فرشتگان عذاب در جهنم از کار برکنار و آن دیگر فرشتگان در قسمت ییلافی اخروی مدام می بایست دولا دولا راه می رفتند و پدرشان از اضافه کاری خدمت به نیکان در می آمدو این با عدالت خدا جور در نمی آید!خلاصه به استناد همان ضرب المثل معروف که کارهای خدا به کارهای آدم نمی ماند!در اختیار گزاردن این همه آلات و ادوات خطرناک در اختیار بنده ی نافهمش فقط حکمت و مصلحت اوست و همه اش هم منحصر به نصایح  موجود در کتاب های کلیشه ای درسی نمی شود.

به هر روی مشاهده ی روز افزون عملیات مربوط به تنازع بقا در اشکال و ابعاد رنگارنگ اعم از تک چرخ ها و طننازیهای فراوان  آن هم در اکناف جنس متضاد بی درنگ بینندگان را به یاد مستند های بهایم می اندازد البته از نوع زنده اش واین که تنها می توانیم امید وار باشیم که این نفسانیات عنان گسیخته خدا کند مخلوط جبر و اجحاف نگردد که برای همه کس و در همه جا زیان بار خواهد بود.

 

پی نوشت اینکه:کاربرد کلمات قلمبه و سلمبه و پیچاندن لقمه از پس سر صرفا جهت حضر از صافی اینترنت می باشد.بخشایش بفرمائید این حقیر را.  

مسجد چوبی

 

اسمال آقا و عیالش زری خان به همراه فرزند کوچکشان حوالی نیشابور بودند که به سرشون زد به تماشای مسجد چوبی بروند. بنابراین سر پیکان مدل 55 را به آن طرف کج کردند ولی هر چه پیش رفتند به مقصد نرسیدند.حدود 12 کیلومتری طی کرده بودند که شک برشون داشت نکنه از مسجد چوبی رد شده اند و متوجه نشده اند!درهمین حین جوانکی را دیدند که در حاشیه جاده کوله باری بر دوش و با ریخت و قیافه ی خسته و ریشی نسبتا بلند از سمت مقابل می آمد.ماشین را نگه داشتند و از او نشانه ی محل را پرسیدند .جوانک با لبخندی ملیح و در حالیکه سر می جنباند ،گفت:رد شدین،خیلی هم رد شدین؛مگه نپرسیدین که این همه راه را الکی آمدین!اسمال آقا که جوش آورده بود سر ماشین را گرد کرد اما امان از این حس نوع دوستی و وجدان درد.با کمی اکراه  از جوان خواست که اگر دوست دارد با آنها بیاید.جوانک عقب ماشین نشست و بلا درنگ فرزند کاکل زری آنها را بوسید و گفت:خدا خیرتان بدهد که به دادم رسیدید ،خیلی خسته شده بودم.حقیقتش اینه که من هر ساله همین ایام که میشه از پایتخت پیاده راه می افتم تا خودم را برای سالگرد مادرم به مزارش برسانم.آخه مادر من زاده ی یک روستا کمی بالاتر از اینجاست.بعدش هم از خصوصیات اسمال آقا و همسرش پرسید و مدام به سر بچه شان دست می کشید.کمی که گذشت از داخل کوله پشتی ،جعبه ی گرد سوهان را در آورد که مالامال از نرمه های سوهان و شکلات های جورواجور بود.با دیدن شکلات احساس بدی به اسمال آقا دست داد و یک راست یاد مسافر نما ها ،شکلاتهای بیهوشی و سرقت افتاد.اما طفلکی روش نشد که به زن و بچه اش بگوید:نخورید این شکلات های مسموم را!اما خودش با زیرکی و عنوان اینکه دندونش درد می کند ؛از خوردن شکلات تعارفی طفره رفت.خلاصه دل تو دلش نبود که نکند تو این بیابون برهوت اتفاقی بیافتد.جوانک خوش مشرب از خصوصیات مسجد چوبی شروع به تعریف کرد و گفت:آخرین باری که آنجا رفته است،آقا و خانمی از او خواسته اند که عکسشان را بگیرد و چه قدر آن آقا و خانم شبیه اسمال آقا و عیالش بوده اند.اسمال آقا طی حس غریبی از این مهمان خود خوانده دل خوشی نداشت ومدام در آینه حرکات او را مد نظر داشت.خلاصه
ادامه نوشته

گیره ی نان


نانوا:حاجی چند تا می خوای؟

حاجی:10تا. نانوا نون ها را روی دست حاجی گذاشت و گفت:بسلامت.

حاجی فکر کرد نانوا متوجه نشده و دوباره خواسته اش را تکرار کرد.

نانوا با بی میلی نونا را براش شمرد:آ.آ.آ اینم 10تا.

حاجی گیج و منگ  از وزن  نانها،رو به جمعیت حاضر کرد و گفت:خوبه اینجا بدیدیه طناب بزنند تا نونا رو با گیره ببندیم ؛هم سرد می شه واگه بادی هم بیاد نونا رو با خودش نمی بره!