مسجد چوبی
جوانک آن قدر گفت و گفت تا رسیدند به ابتدای راه.جوان با تشکری مهر بانانه از اسمال آقا خواست که توقف کند.سپس با اشاره دست یک دو راهی را نشان داد و گفت:اگر همین راه را ادامه بدهید 10 دقیقه دیگه در مسجد چوبی هستید.اسمال آقا با دیدن آن دو راهی به هوش و حواس خود لعنت فرستاد که چراقبلا متوجه آن نشده است!فوری برای رفع کدورت دل خودش در حالیکه با دست به پشت جوانک می زد یک اسکناس 5 هزار تو مانی در جیب جوانک گذاشت و بعد از بوسیدنش ، با وی خداحافظی کرد.اسمال آقا و خانواده در جاده ی جدید طی طریق کردند و وقتی حدود 10 دقیقه گذشت از کشاورزی جویای آدرس مسجد چوبی شدند.کشاورز در حالیکه سر تکان می داد ،گفت:اشتباه آمده اید!باید ازسمت دیگر دو راهی می رفتید!اسمال آقا و خانواده ی محترم که کف کرده بودند ؛جلو یک ماشین عبوری را گرفتند و آدرس خواستند امادر نهایت تعجب راننده هم حرفای کشاورز را تکرار کرد.باز برگشتند و در جاده ی قبل ادامه ی مسیر دادند.در کیلومتر 13 جاده دریافتند که درست دریک کیلومتری مسجد چوبی بوده اند که به تور آن جوان شیاد خورده بودند.قبر مادرم،عکاسی،زن و مرد مشابه و دیگر حرفای آن نابکار عین نوار نقاله تو مغزشون رژه می رفت و تازه اون موقع بود که دو زاریشون افتاد که آن ناقلا فقط می خواسته با ماشین سواری مفت و مجانی خود را به مقصدش برسونه و خلاص!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و