گیره ی نان
نانوا:حاجی چند تا می خوای؟
حاجی:10تا. نانوا نون ها را روی دست حاجی گذاشت و گفت:بسلامت.
حاجی فکر کرد نانوا متوجه نشده و دوباره خواسته اش را تکرار کرد.
نانوا با بی میلی نونا را براش شمرد:آ.آ.آ اینم 10تا.
حاجی گیج و منگ از وزن نانها،رو به جمعیت حاضر کرد و گفت:خوبه اینجا بدیدیه طناب بزنند تا نونا رو با گیره ببندیم ؛هم سرد می شه واگه بادی هم بیاد نونا رو با خودش نمی بره!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ دی ۱۳۸۹ ساعت 8:55 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و