نانوا:حاجی چند تا می خوای؟

حاجی:10تا. نانوا نون ها را روی دست حاجی گذاشت و گفت:بسلامت.

حاجی فکر کرد نانوا متوجه نشده و دوباره خواسته اش را تکرار کرد.

نانوا با بی میلی نونا را براش شمرد:آ.آ.آ اینم 10تا.

حاجی گیج و منگ  از وزن  نانها،رو به جمعیت حاضر کرد و گفت:خوبه اینجا بدیدیه طناب بزنند تا نونا رو با گیره ببندیم ؛هم سرد می شه واگه بادی هم بیاد نونا رو با خودش نمی بره!