بالاخره قسمت ما شد که روز تولد امام رضا و در دهه ی کرامت با خانم پا به ماه به سر سفره ی حضرت دعوت شویم.از اونجایی که خانمم دو قلو باردار بود واز طرف پزشک هم استراحت گرفته بود اولش تصمیم گرفتم که بی خیال حضور درضیافت افطاری ماه مبارک حضرت شوم اما همینکه به عیال گفتم پا تویک کفش کرد که باید وحتما به مشهد برویم.باید می رفتیم ،حالا به هر قیمتی که شده و استدلال خانم هم این بود که این دعوت شکون داره و نمیشه ازش گذشت.تو راه هم بازارهمون بحث همیشگی نام گذاری دوقلوها گرم بود که البته مثل همیشه با کلی اسم به جا مونده در ذهنمون بی خیال شدیم چون به مشهد رسیده بودیم.

خلاصه با بسم ال... بسم ا... و کلی احتیاط دم افطارپا به حرم رضوی گذاشته وبرسرخوان مبارک حاضر شدیم.خودمانیم شلوغی حرم کمی باعث دلشوره ام شده بود.جالب اینکه با وجود آن همه زحمت و دغدغه عیال به خاطر رژیم خاص به نوشیدنی های سرسفره بسنده نمود وترجیح داد غذایش را نخورد و باخود ببرد.جای همگی خالی بعد صرف افطارو مراسم خاص به هتلی در همان نزدیکی رفتیم.

نیمه شب بود که درد زایمان به سراغ خانمم آمد.او را به بیمارستان امام رضا (ع)رساندیم وحوالی ساعت دو صبح بود که از سوی کادر بیمارستان برای دیدن دوقلوها وهمسرم اجازه ی ملاقات یافتیم.پرستاری با لبخند درحالیکه دوقلوها را در بغل داشت به نزدم آمد و گفت:مبارک باشد،معرفی می نمایم:آقا رضا و اینم معصومه خانم!اگر مشکلی نیست جهت گرفتن گواهی تولد بچه ها تشریف ببرید طبقه ی پایین.نگاه توام با رضایت بنده وقتی با لبخند همسرم همراه شد مرا واداشت که بدون هیچ درنگی راهی طبقه ی پایین شوم.فقط در داخل آسانسور بود که کل ماجرای مسافرتمان به مشهدرا مثل فیلم با دور تند درذهنم مرورکردم.دعوت ناگهانی برای افطاری حضرت،بگومگوهای من وهمسرم برسرانتخاب اسم دوقلوها، نگرانی های طول مسافرت،مشهد الرضا،بیمارستان امام رضا و دهه ی کرامت.

خلاصه این آمدنمان به حرم رضوی هم حکایتی برای ما رقم زدکه به خواب هم نمی دیدیم:حکایت آقا رضا ومعصومه خانم!