end قدرشناسی!
داستانی هست در باره ی پلیکانی که در زمستانی سخت
خود را برای تغذیه ی فرزندانش با گوشتش،فدا کرد.
وقتی سرانجام از ضعف جان سپرد،یک از جوجه ها
به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم! از بس که
هر روز آن چیز گندیده را خوردیم داشتم خسته می شدم.
))کوئیلو((
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 23:3 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و