داستانی هست در باره ی پلیکانی که در زمستانی سخت

 

خود را برای تغذیه ی فرزندانش با گوشتش،فدا کرد.

 

وقتی سرانجام از ضعف جان سپرد،یک از جوجه ها

 

به دیگری گفت: بالاخره راحت شدیم! از بس که

 

هر روز آن چیز گندیده را خوردیم داشتم خسته می شدم.

 

 

))کوئیلو((