صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد.

 

آزادی برای همیشه رفت. اداره ی سرنوشت

 

خودش رفت و دیگربر نمی گشت. افکار پریشان

 

گریز در ذهنش جرقه زد. اما می دانست راه

 

گریزی در کار نیست. برگشت رو به داماد و لبخندی زد و کلمات را تکرار کرد،))بلی((!

 

 

))تینا میلبرن((