سرنوشت
صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد.
آزادی برای همیشه رفت. اداره ی سرنوشت
خودش رفت و دیگربر نمی گشت. افکار پریشان
گریز در ذهنش جرقه زد. اما می دانست راه
گریزی در کار نیست. برگشت رو به داماد و لبخندی زد و کلمات را تکرار کرد،))بلی((!
))تینا میلبرن((
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:7 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و