حسین آقا که بواسطه ی بازیگوشی درکودکی چشم خود را ازدست داده بود با قدی دراز،بازوانی کلفت وچهره ای زمخت به کوبیدن پتک درآهنگری گذران عمر می کرد.از طرفی درهمین ایام، دخترک زیبایی به نام زلیخا-فزند تاجر شهر-که به عدد دویست خواستگار داشت هر روز خویش را به وراندازخواستگاران می گذراند تا یکی را به شوهری بپسندد.

روزی حسین آقا معروف به حسین کوردرشهرچوانداخت که دارم می روم به خواستگاری زلیخا واین خبر در شهر حسابی ترکاند.عده ای ازدرنصیحت حسین بر آمدند که حسین آقا!ترا چه می شودکه با این هیکل قناس وچشم کور به خواستگاری زلیخا می روی!؟حسین جواب داد:حال ما به خواستگاری می رویم اگر دادند که فبها،اگرهم ندادند اعتبار دخترک بالا می رود.پرسیدند:چگونه؟پاسخ گفت:درنهایت می گویند؛یکی دیگر به خواستگاران زلیخا اضاف شد وحالا دویست و یک خواستگار دارد که یکیش حسین کوراست!