اربعین دوست
حرامت باد ای خاک سرد
که عزیزی را ز من گرفتی
حیفت نیامد از آن نازنین گل
که دیگربهاری را نخواهد دید
حرامت باد ای خاک سرد
که با گرمی و عطوفت در ستیزی
یک بردی و ده ها یتیم نمودی
گر می دانستی چه گوهری ستانده ای
شاید یخ وجودت ذوب حضورش می شد
آخر این حسد است یا کینه ی دیر ینه ی تو
که از ازل تا کنون هر آنچه ناز گل است چیده ای! ؟
اما حال که توان ز ما بریدی
اخگری آویزه ی گوش دار
غافلی ای خاک سرد
که پیکان عشق خویش روانه ی دل سردت نمودیم
زین سپس خورشید محبت در میان گرفته ای
دیگر ز سردیت اثری نخو اهد ماند
نگه اش دار تا ما نیز یکایک
به گلستان وصالت در آییم.
1388/1/9) سایه ((بیاد چهلم شادروان حسن زمانی)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 1:28 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و