حرامت باد ای خاک سرد

که عزیزی را ز من گرفتی

حیفت نیامد از آن نازنین گل

 که دیگربهاری را نخواهد دید

 

 

حرامت باد ای خاک سرد

که با گرمی و عطوفت در ستیزی

یک بردی و ده ها یتیم نمودی

گر می دانستی چه گوهری ستانده ای

شاید یخ وجودت ذوب حضورش می شد

 

 

آخر این حسد است یا کینه ی دیر ینه ی تو

که از ازل تا کنون هر آنچه ناز گل است چیده ای! ؟

اما حال که توان ز ما بریدی

اخگری آویزه ی گوش دار

 

 

غافلی ای خاک سرد

که پیکان عشق خویش روانه ی دل سردت نمودیم

زین سپس خورشید محبت در میان گرفته ای

دیگر ز سردیت اثری نخو اهد ماند

 

 

نگه اش دار تا ما نیز یکایک

به گلستان وصالت در آییم.


1388/1/9)    سایه     ((بیاد چهلم  شادروان حسن زمانی)