حوالی ساعت دوازده و نیم شب بود که به پای گردنه ی خوش ییلاق(شاهرود) رسیدم.اکثر ماشینهای سنگین در کنار جاده ایستاده بودند تا مه حاکم بر گردنه زوده شود.خیرگی در پیش گرفتم و با شجاعت احمقانه ای پیچ ها رادرنوریدم تا به بالای گردنه رسیدم.یک کیلومتری که طی کردم آنچنان برشدت مه افزوده شد که روی کاپوت ماشین دیده نمی شد.در سکوت محض و تاریکی مطلق درست وسط جاده مجبوربه توقف شدم.برای لحظه ای، ترس له شدن توسط ماشین های عبوری احتمالی دغدغه ام گردید .فضا اشباع شده ازمه ورطوبت بیش ازحد تصور بود ولی به ناچار خودرو را ترک کردم تا بلکه محلی امن برای پارک خودرو بیابم.

بسان آدمی نابینا،کورمال کورمال با کمک قدم زدنهای میلی متری توانستم حاشیه ای برای پارک بیابم.با ترس و اضطراب فراوان و البته ریسک بالا،خودرو را درکنار جاده متوقف کردم.هر چند که چراغ های خودروروشن بود اما خطر حمله ی حیوانات وحشی و سقوط به دره چند ساعتی مشغولیات ذهنم شد.

سرانجام با کم شدن مه،ماشین های سنگین به کمک مه شکن های قوی شروع به عبور و مرور کردند و قیافه های بهت آور آنان بعد از دیدن من تماشایی بود!من هم در پناه یکی از آنها توانستم حوالی چهار صبح از گردنه پایین بیایم.به یاد ندارم در طول عمرم اینچنین خریت وحشتناکی کرده باشم.امیدوارم هرگز فراموشم نشود که وقتی شجاعت چاشنی خریت می شود نتایج غیر قابل باورودهشتناکی درپی خواهد داشت!