در گذرازجایی، جوانکی دیدم که پای آسیب دیده ازتصادم می مالید وناامیدبود.گفتمش فلانی،کجایی بابا، بی خیال!اینکه به جبر تصادف ناقص گشته ای دردناک است اما درعوض دیه آنچنانی گرفته ای ودرزندگی به غایت پیشی.گفت:چگونه؟گفتم:خیالت آسوده که به فرض اگرغیرازمال خودت دو پای سالم دیگرهم می داشتی وطی سی سال جوازگوربابایت هم درمی آمد و سگ دو هم می زدی با این گرفتاریها ره به جایی نمی بردی اما اینک به مدد تصادف مزدبهره کشی ازپاهایت رادرطول سالها، به یک اتفاق آنی دریافتی.پس شکر گذار باش.چون سخن بدین جا رسید ،جوانک دو باره در خود فرو رفت.گفتمش:باز چه شده؟گفت:حق با توست، اما خوب که فکر می کنم می بینم با این اوضاع و احوال از این دستها هم کاری ساخته نیست،کاش آنها راهم درخلال تصادف می دادم و می رفت ودرعوض بنیه مالی بیشتری به یکباره دستگیرم می شد!