تو شلوغی بانک،یکی انتهای صف روی صندلی نشسته بود؛در حالیکه یکی از پاچه های شلوارش داخل جوراب سوراخ دارش بود و یک لنگه کفشش هم روی زمین افتاده بود؛در تلفن همراهش فریاد می کشید:ای بابا!چرا متوجه نیستید ،جلسه داشتم ،صدای زنگ را نشنیدم.اونجا که هستم دانشجوها ولم نمی کنند اینجام که میام شما دست از سرم بر نمی دارید.خوب ده تومن(احتمالا میلیون)بریزتوحلقومش و دهنش رو ببند.امروز هم کامیونا میرسند ،شما تا شب هم که شده برنجا رو پایین بگیرین و بچینین تو انبار که بارون نخوره.باز مثل اون دفعه که چایها روگند زدید برنجا روخراب نکنید.حواستون روخیلی خیلی جمع کنید.من تو بانکم و تا نیم ساعت دیگه یک تومان(یقینا میلیارد)میریزم به حساب تا طرف پول رو برداره و سند بزنه.

هوارهایی که این آقا می کشید باعث جلب توجه کلیه ی افرادحاضر شده بود.اولش که خیال کردم از اون دسته افراد ضمیر صاف هستش یا از اون آدمایی که جو گرفته اش و دور برداشته ولی وقتی دیدم چند نفری عریضه به دست منتظرند که آقا تلفنش را قطع کنه تا تقاضایشان را بگویند و از طرفی کارمندای بانک هم از پشت باجه قربون صدقه اش می روند وهی خودشون رو برای عرض ارادت در معرض دیدش قرارمی دهند،معلوم شد آقا برای خودش کاره ای است!

این آقا بدون آنکه مکالمه اش را قطع کند ارباب رجوع ها را با ایما و اشاره هدایت می کرد.من هم بس که ناخود آگاه محو حرکاتش شده بودم کمی نزدیکتر شدم که یکدفعه رو بهم کرد و با نشان دادن تکه کاغذی گفت:ببین شماره ی نوبت بانک من رد شده یا نه؟

نزدیک بود شاخ در بیاورم ،طرف کاملا بی سواد بود!!!!!!!!!