حکایت گل سرخ
روزی روزگاری در یک پارک قشنگ با گلهای رنگارنگ چشم پسر بچه ای به چند گل زیبا بر بلندای دیواری افتاد.او هر چه تلاش کرد قدش به گلها نرسید چرا که باغبان آنها را در جایی کاشته بود تا از گزند دیگران در امان باشند.پسربه نزد پدر رفت و از اوگل طلبید.پدر نیز که اجابت خواسته ی فززند را مقدم بر همه چیز می دانست،خشتک بالا کشید و با هزار و یک زحمت عزم دیوار بلند کرد.
مرد گنده درسایه ی تشویق اهل وعیال،بر دیوار فائق آمد و خویش را به گلهای سرخ رساند.چون گل سرخی چید به سان پهلوانان، قامت راست گرداند و شانه ها به نشانه ی پیروزی بالا انداخت تا جوابگوی احساسات وهوراهای خانواده باشد. اما اندکی بعد و برای بازدهی بیشتر دو باره سر به جان شاخه ها گذاشت و همه را قلع و قمع نمود و با دسته گلی از دیوار پایین آمد.در نهایت هم اینکه، شاد ومست از پیروزی به توزیع گلها در میان اعضا خانواده پرداخت.
شاید می شد همان اول با اخم و ترشرویی از پس خواسته ی نابجای پسرک بر آمد اما اقدام ناشایست پدرنه قابل چشم پوشی است و نه توجیه پذیر.
نتیجه ی ضد اخلاقی این حکایت:گور بابای طبیعت و اهلش،بی احترامی به حقوق شهروندی،بدآموزی برای همه گان،دنیا خانه ی خراست وهر کی هرکیست،اگرمثل گل زیبا باشی وبی زبان حق که چه عرض شود ریشه ات را هم در می آورند،
وبه قول کتابای کلیشه ای که یک عمرخوانده ایم ولحظه ای عمل هم نمی کنیم:زوال نعمت خداوندی ،عقوبت سختی دارد!
و اینکه:واقعا به حال خیلی ها باید تاسف خورد!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و