دگر از کوچه ی بن بست خبری نیست که نیست
نم بارون و هوای ابری نیست که نیست

تا به سر حد نگاه ساخت و ساز است آنجا
اثر زلف و رخ سیمبری نیست که نیست


سند و سهم و حواله جای عشق و عاشقی را که گرفت
حاصل رنج دل شیدا بجز بیخبری نیست که نیست


دوره ی لیلی و مجنون،بوی کاهگل،گل سرخ زود گذشت
دامن معشوق ما هم ز ریا پاک وبری نیست که نیست


سنگ و شیشه،آب و آتش گر چه هستند بر خلاف
هر دو صادق پیشه اندو بین آنها همبری نیست که نیست


حال اما این دل غمدیده ی رنجور ما
از سر صدق و صفا بی خیال دلبری نیست که نیست


بعد از عمری(( سایه)) بودن وین همه مفتون شدن

ماحصل زان سرو،هیچ برگ وبری نیست که نیست

10/5 شب12 خرداد1385


((توضیحات:وزن اشعار تابع قواعد دل واشارتی است به نغمه های ف- آ ))