قصه های آشپز خانه –مهمان ناخوانده
یک روز صاحب خانه، یک جعبه بزرگ روی میز آشپزخانه گذاشت ورفت.فرداش یک آقایی با کلی آچار آمد،جعبه را باز کرد و یک دستگاه بزرگ با کلی سوراخ های ریز از آن بیرون آورد.آقا دستگاه را برد درست بالای گاز آشپزخانه پیچ ومهره وسپس روشن کرد.یک دفعه صدای فش فش عجیبی به گوش رسید.وسایل آشپز خانه دورش را گرفتند تا ببینید چه کاره است.چراغش که روشن شد همه ی اطراف رابه خوبی روشن کرد.سئوال ها شروع شد اما دستگاه با سوراخ هایش که انگاری صد جفت چشم بود فقط نگاه می کردو حوصله ی جواب دادن نداشت.اول کم کم بعد تند تند شروع به کار کرد و هوای اطراف را می مکید.بعد از این عرض اندام دستگاه گفت :اسم من هود هستش وپشتم به برق گرمه و اصلا هم از وسایل عتیقه وبدون برق خوشم نمی یاد. اگر هم خیلی دور و برم بپلکید عطر و بویتان را ازتون می گیرم.
کل وسایل آشپزخانه اومدن یک گوشه و در باره ی اخلاق تند این تازه وارد با هم پچ پچ کردند.
از آن روز به بعد هود آشپز خانه بنای نا سازگاری با همه ی غذاها را گذاشت.هر چه وسایل تلاش می کردند تا غذای خوشمزه و خوش عطری را تحویل بدهند این هود ناقلا به زور مکنده های قوی خود آنها را بی عطر می ساخت.خلاصه اینکه همه ی وسایل آشپزخانه را حسابی از دست خودش شاکی کرد.یک شب قوطی روغن یک کیلویی همه ی اهل آشپزخانه را دور هم جمع کرد و گفت:با ورود این مهمان ناخوانده کلی از کارایی ما کم شده ، ازعطر و بویمان محروم شده ایم، تازه نمی توانیم بهش بگیم که بالای چشمت ابروست!
باید یه فکری براش برداریم.قرار شد از آن به بعد همگی با او بنای ناسازگاری را بزارند تا اوضاع دستش بیاید.از فردای آن روز شعله ی گاز یک دفعه زیاد و کم می شد،روغن ته می گرفت،پیاز می سوخت و آبگوشت سر می رفت و هر روز بوی بد و نا جوری به خورد هود داده می شد تا اینکه بالاخره این کارها جواب داد.سینه ی هود به خرخر افتاد و صداهای عجیبی ازش به گوش می رسید.
آقای تعمیر کار آمد و دل و روده اش را به هم ریخت.اما هود پشیمان که نشد هیچ از فرداش با قدرت بیشتری سر به سر وسایل می گذاشت.باز جنگ شروع شد.هر روز دودها و بوهای نا سالمی تو آشپز خانه بلند می شد و هود هم کم نمی آورد و انها را قورت می داد.سر انجام یک روزاونقدر چربی هود بالا رفت که هر چی تلاش کرد نتوانست روشن بشود.صاحب خانه هم اومد و با عصبانیت و نا سزا دو شاخه ی هود را از برق کشید و اونو برای همیشه از کار بیکار کرد.
وسایل هم ازآن پس با خیال راحت کارشان را می کردند و سعی داشتند مثل همیشه با عطر و بوی غذاهایشان دل صاحب خانه را به دست بیاورند.
((الهام گرفته شده از گفتار آقای مهندس عزیز))
(همدل) – تابستان 1390
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و