آرزوهای نه چندان بزرگ!
گل مراد تازه از شهر اومده بود و چیزهای باور نکردنی از شهر تعریف می کرد.گل مراد که صغری خانم را برده بود شهر تا شکمش را عمل کنه،می گفت:اولین بیمارستان که رفتم و درد زنم را گفتم با عزت و احترام زیاد خوابندنش. بیمارستان خیلی تمیز بود و از سوسک و بی توجهی پرستارا هم خبری نبود.دفترچه بیمه ی روستایی رو هم ازم گرفتند و گفتند:خیالت راحت،ما هر کاری از دستمون بربیاد براتون انجام میدیم.تازه این چند وقت که منم آواره ی اونجا بودم به من غذای مجانی همراه بیمارمی دادند.نوبت عملش هم که رسید رفتم پیش دکتر و دست به دامنش شدم که خیلی هوای زنم را داشته باشد.اونم گفت:جوش نزن بابا جان،کارا درست میشه.
خلاصه به خیر و خوشی عملش کردند و یک راننده ی تاکسی هم که خیر از جونیش ببینه صلواتی ما را تا دم ترمینال رساند و الان هم که صغری خانم خوابه؛وگرنه خودش تعریف می کرد چه جوری کارها به راحتی ردیف شده است.یکی از گل مر اد پر سید راستی حالادرد زنت چی بود؟گفت:تومور.
گل مراد که داشت جریان را تعریف می کرد نمی دونم چرا یاد کتاب آرزوهای بزرگ افتادم.همون کتابی که هر کی می خوندش یه جورایی هوس می کنه جای اون بچه ی ساده باشه که با خانم هاویشان و اون ثروتش معرکه ای داشت.راستی وقت نشد از گل مراد در باره ی اوضاع و احوال با جناقش سئوال کنم که حدود یک ماه پیش صنم خاتون _زنش_را برد شهردرست پیش همین دکتری که گل مراد رفته ،بعدش دستپاچه برگشت روستا و ملکش را نصف و نیم بها فروخت و همش می گفت:بیچاره شدم!
ولش کن اتفاقا فردا چهلمی صنم خاتونه!بهتر از خود باجناقش جریان را بپرسم چونکه گل مراد تازه از راه رسیده و خیلی خسته اس!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و