یک داستان کوتاه
زن به محض ورود به حرم محو حال و هوای خاص آن شد.ناگهان صدای گوش نواز دعایی میخکوبش کرد، فارغ از همه چیز خواست با آن صدا هم آوا شود.چند لحظه بعد که به خودش آمد ترسید،آخر شریک زندگیش را در شلوغی حرم گم کرده بود.مثل مرغ سر کنده به هر سوی میدوید و سرک می کشید بلکه شوهرش را پیدا کند.نا امید و خسته چشمش به پنجره ی طلایی مشرف به مرقد افتاد.دخیل شد و عاجزانه گفت:یا علی بن موسی الرضا شوهرم را به من بر گردان و تا آمد پنجره را ببوسد جای خالی انگشتری بردستش او را به خود آورد. خجل وشرمنده چادر بر سر کشید و خود را به وضو خانه ی حرم رساند تا شوهر بدبختش را که ساعتها کیف و انگشتری به دست منتظر عیالش بوده از نگرانی برهاند!
((همدل))
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 1:5 توسط عليرضا
|
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و