تنگ غروب یکی از روز های ماه محرم بود.داشتم موتور را جلو در بالای منزل جک می زدم که دیدم آقای غریبه ای درب پایین منزلمان را باز کرد و با عجله پا در خیابان گذاشت.چند لحظه طول کشید که پردازش فکری صورت بگیرد و بتوانم کلمات را فریاد بزنم:دزد...دزد...!پشت سر آقا دزده روان شدم و چون صفر تا صدم بد نبود خیلی زود به یک متریش رسیدم.ناگهان ایستاد و من هم ایستادم.وحشت زده به صورتش نگاه کردم.مفنگی و حدود 35 ساله تشریف داشت.بعد از اندکی مکث باز شروع به دویدن کرد و من هم از پی اش دوان.

به خیابان شلوغی رسیدیم که مالامال از دسته جات و هیئت های مذهبی بود.همان که در پیاده رو فریاد کنان دزد را تعقیب می کردم زمین و زمان نگاهمان می کردند.این بار دزد نفس زنان ایستاد و قمه ای به بزرگی هیکلش بیرون آورد.ناگهان ورق بر گشت.این بار آقا دزده بود که دنبال من می کرد و من می گریختم.ده یا پانزده متری دنبالم کرد و دو باره مسیر فرار را در پیش گرفت.دیگر جرات تعقیب نداشتم تا جایی که سوی چشمهایم اجازه

 می داد با نگاه تعقیبش کردم.سوار یک موتور شد و در میان خیل جمعیت گم گشت.

هاج و واج به اطرافم نگریستم که سنگینی دستی را بر پشتم احساس کردم.آقا پلیسه بود که می گفت:مشکلی پیش آمده!شرح واقعه را که دادم ایشان فرمودند :شانس آورده اید که مورد حمله قرار نگرفته اید.اونی که من می شناسم آدم معتاد جری هست که اگر پیله اش کنی زهرش را به تنت می ریزد!شگت زده نگاهش کردم و گفتم:مگر شما اونو می شناسید!؟گفت:بله.گفتم:پس دستگیرش می کنید .فرمودند:حتما – اگر پیدایش کنیم..ناگفته نماند که در آن ماجرا آقا دزده معادل یک میلیون تومان طلا را قورت داد و یک لیوان آب هم روش.با اینکه از آن ماجرا پنج سالی می گذرد اما از آن نابکار تا حالا اثری مشاهده نشده است.

 آنچه در این ماجرا بسیار حیرت آور بود اینست که در زمان وقوع این جرم کل ملَّت فقط تماشاگر صرف بودند ؛

مخصوصاهمان هایی را می گویم که مشغول مویه و عزا داری برای امامی بودن که فلسفه ی شهادتش  امر به معروف و نهی از منکراست !

 

پی نوشت: جل الخالق!!