... یا ... !
در سر یکی از شلوغ ترین چهار راههای شهر پدری به همراه همسر و دخترش کنار پیاده رو نشسته بودند.ناگهان دختر با اشاره ی سر به پدر حالی کرد که به آن دو نفری که از پایین می آمدند ،نگاهی بیاندازد.
پدر برگشت و دختر و پسری را دید که شانه به شانه ی هم با لباسهای سر اسر سپید راه میروند.جثه ی هر دو اندامی و شبیه به هم و پسر موهای بلند خود را دم اسبی بسته بود.بی اغراق اگر آبجی روسری به سر نداشت از نمای پشت شناسایی مونث از مذکر بسیار مشکل می نمود.
پدر بعد از تماشا با تمسخر متلکی مزاح گونه اما زیر زبانی گفت و همسر و دخترش غرق خنده شدند.سپس پدر در ادامه و تا جایی که شعاع دیدش اجازه می داد یکریز سخنانی بلغور می کرد ودختر و زنش نیز با لبخند همراهیش می کردند.وقتی آنها دور شدند، پدر و اهل بیت تصمیم گرفتند سوار تاکسی بشوند.آن وقت بود که ظاهر آنها جلب توجه می کرد.
پدر تا به حداکثر از هر انگشتش انگشتری درشت و رنگی آویزان بود.کلاهی شاپویی به سر داشت و کت قهوه ای عرق کرده اش با رگه های سفید تابلو بود.همسرش با لباسی محل ،دامن گل دار صورتی رنگ وفوق العاده بزرگ و چین چین تو مایه های عشایر.دخترشان نیز تمام بدنش محصور در چادر مگر مثلث چهره اش با بینی گنده و بیرون زده و پا پوش های سبز سیر.
مسافر برهای شخصی سوارشان نمی کردند که هیچ متلک هم
بارشان می کردند و بالاخره این خانواده ی محترم خوراک یک تاکسی نارنجی شدند و چه
طولی کشید سوار شدنشان آن هم با کلی بار و بنه.بماند که دو جوان امروزی هم به مدد
موبایل و باحالتی آزار دهنده از داخل ماشین سعی در عکس گرفتن از آنها داشتند!
پی نوشت: عاقلان دانند!!!
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و