من و قلمم

کودکستان که بودم از هیچ جایزه ای به اندازه قلم – دفتر ذوق نمی کردم.دبستان که آمدم انشام حرف اول رو می زد.سوم ابتدایی بود که اولین جایزه عمرم را بابت نوشتن داستان کوتاه گرفتم.خدا میدونه با چه شوقی مسیر طولانی کانون پرورش فکری نوجوانان را تا خانه پیمودم تا لوح تقدیر را بزنم سینه دیوار و بر خود ببالم.آخر دوره ابتدایی کتاب داستان نمانده بود که نخوانده باشم.از کتابهای طلایی وداستانهای تن تن و میلو گرفته تا قصه های خوب برای بچه های خوب وآثار هانس کریستین اندرسون.

در دوره ی راهنمایی ادای آدم بزرگارا در می آوردم،کتابهای ژول ورن،دافنه دو موریه،بالزاک ،آنتوان چخوف خوراکم بود.انتظار معلمای انشام هم خیلی بالا بود؛فقط بیست،فهمیدی!از همین دوره بود که دست و پا شکسته داستانهای انگلیسی سبک رو هم مطالعه می کردم و تا حد آسمونا کیفور می شدم وقتی کتابی را تموم می کردم و حالیم می شد!

اومدم دبیرستان با انگلیسی غنی شده تا حد شاگرد اولا،کفر همه را درمی آوردم بس که سئوالای جورواجور خارجی می پرسیدم.در این دوره گرایش به ادبیات یافتم و بیشترغزلیات و اشعارفریدون مشیری ،حافظ،فروغ،سهراب،اخوان و سایه را حفظ بودم. همین ها هم بود که کار دستم داد و عاشق شدم.هنگام نوشتن نامه برای دلبرهی می نوشتم و هی پاره می کردم،آخه هر لحظه کلمات جالبتر و شایسته تر به ذهنم راه می یافت.چه شبها که به صبح رساندم تا نامه ای از دل بنگارم.معترفم که عشق و عاشقی به غیرازجنون قدرت خلق نوشتاری تامل برانگیز به دلداده عطا می نماید که ستودنی است.

دانشگاه فرصتی شد که با تعدادی اهل قلم آشنا شوم و سبک وسیاقی به نوشته هایم بدهم.با تکامل عقل ،خدا جای دلبر را گرفت و مضامین اخلاقی و اعتقادی به نوشتارم راه یافت.در این دوره خیلی دلم می خواست که اگر روح سر کشم اجازه می داد ؛دائم از این شاخه به آن شاخه نپرم ولی افسوس از دل سودایی من!

اواخرفوق لیسانس بود که یکی شریک زندگیم شد.منطق افکارش کمک احوالی برای من شد که بتوانم تمرکز لازم را پیدا نمایم و اولین اثرم را روانه ی بازار نشر کنم.به مرور و به لطف دوستان چندین و چند کتاب به بازار دادم.اینترنت هم زمان فراغتی برایم نمی گذاشت و دائم سعی بر به روزبودن داشتم.در همین احوال بود که سه تا بچه ی قدو نیم قد از سر و کولم بالا می رفتند تا بدان حد که کچلم کردند.

خواستم دکترا بخوانم ،گفتند :مچلی!بیا برو دنبال سیاست که نون و آب داره!به کمک اهل شورا،شهردار شدم و بعدش هم سر از مجلس در آوردم.مایه دار که شدم تنبانم دو تا شدولی زن اولم نفرینم کرد ،هووش مریض شد و مرد.من بدبخت سر افکنده به خونه برگشتم اما بچه ها و نه نه شون نمی زاشتند آب خوش از گلوم پایین بره!ناچارا دست به قلم شدم تا عقده هام رو خالی کنم پس بیو گرافیم را نوشتم وکلی موافق و مخالف پیدا کردم.پنجاه درصد فحشم دادند ومابقی ایول ایولم گفتند! دیگه دندونی تو دهن برام نمونده بود و هر روز با مرضی در گیربودم بنابراین قلم به دست شدم تا وصیت کنم که اجل مجال نداد و قلم تو دستم بود که سنکوب کردم.بعد مرگم خیلی ها برام هوار کشیدند وراستکی یا دروغکی اشک ریختند.به پاس یک عمر نویسندگی تو قطعه ی هنرمندان جام دادند و عکس یک قلمم هم روی سنگ قبرم حجاری کردند تاجماعت بفهمند چه پوخی را از دست داده اند!

الان هم که تو عالم برزخ و روی پل صراط تو صف محاسبه ایم که خیلی هم باریک و لرزونه!هراز گاهی هم یه نفر با نعره از روی پل کله پا میشه و می افته اون پایین و تو یک چشم به هم زدن جزغاله میشه!پشت سریم می گه:اینایی که می افتند ،اونایی هستند که بارشون خیلی سنگینه و به پای میز محاکمه هم نمی رسند!

خلاصه کم کم داره نوبت به ما می رسه.ایول اینجام هم قلم و دفتر بابت حساب کتاب هستش فقط خیلی بزرگه و هر چی نزدیکتر می شیم اندازه ی قلم و دفترهاهم بزرگتر میشه.عجیب اینکه قلما هم خیلی بزرگند و هم خیلی خیلی تیز.کمی نگران می شم  با خودم میگم کاش تو زندگی و در آخرین کتابم عوض شراب می نوشتم شربت سکنجبین و حالاخوب که فکر می کنم می بینم دروصف قد وقامت وچشم و ابروی یار،یه کمی زیاده روی کرده ام و جنبه های معنویش بیشتر می شد بهتر بود!!ای بابا عجب غلطی کردیم،نکنه گیر بدن و واسه ی چارتا خط کج و معوج بندارمون تو آتیش!

نوبت که به ما می رسه، چشموتون روز بد نبینه،فرشته ی مربوطه صاف زل می زنه تو چشام و یک کلوم حرف نمی زنه.نزدیکه از ترس خیس کنم.یه دفعه فرشته پر می زنه و تیزترین قلم رو برمی داره ومیاد طرفم و با تمام قدرت می چوپونه توی...!

احساس درد شدیدی در ناحیه ی کمر و پهلوم می کنم.چشمام رو که به زوروا می کنم می بینم:بابام داره آماده می شه لگد بعدی را حواله ی پشتم کنه!بابا نعره می کشه:پاشو تنه ی لش ،لنگه ظهره برو اقلا دو تا نون واسه شکم صاحب مرده ات بگیر و بیا.درعین ناباوری از رختخواب بلند میشم .از شدت شوق چند بار لنگای بدبوی پدرم رامی بویم ومی بوسم ومی پرم سمت نانوایی!

تو راه همه اش با خودم فکر می کنم:خوب بود خواب بودش وگرنه معلوم نبود چیکارم می کردند!قبل نون گرفتن هم میرم بقالی اسمال آقا و یه پاکن می خرم تا بعضی کلمه ها رومحو کنم؛آدم دیگه باید احتیاط کرد ،نکنه گیر بدن!!

پ.ن :وقتی واسه ی شام میری مهمونی وبچه ی میزبان، سریشمت میشه که یک انشا در باره ی نقش قلم در زندگی بنویس نتیجه اش نگارش پست (من و قلمم) اونم روی در جعبه ی شیرینی میشه که باور بفرمایید از دست این بچه ی پیله نفهمیدیم شام چی کوفت کردیم!

سفرنامه – باداب سورت

بعد بابلسر به ساری رسیدیم و جاده کیاسر را در پیش گرفتیم.این جاده که در نهایت به دامغان ختم می شود به خاطر خلوتی و داشتن مناظر منحصر به فرد مسیر گردشگری خوبی به حساب می آید.بعد حدود سی یا چهل دقیقه رانندگی در جاده ساری-کیاسر به یک سه راهی رسیدیم با این نشانه که این محل دارای یک میدان کوچک و پلی نسبتا بزرگ بروی رودخانه بود.اگر جاده کیاسر را بی خیال شوید و به سمت راست سه راهی بروید با طی کردن ده یا پانزده کیلومتر به سد زیبایی می رسید.عبور از یک تونل کوچک نشانه رسیدن به سد بزرگ و زیبا است.

ما که ظهر سیزده بدر در محل سد بودیم جمعیت زیادی در آنجا بودند.درست از محل همان تونل یا بهتر بگوییم زیر گذر کوچک ،محلی برای پیاده روی بروی تاج سد وجود دارد که در این مسیر می توان از آبشار یکصدو سی متری تاج سد هم دیدن نمود.این سد زیبا دارای چشم اندازی جالب وتفرجگاه دیدنی است.با ادامه ی مسیروبه نوعی دور زدن سد جایگاههای مناسبی حتی در کناره ی سد برای اقامت و استراحت می توان یافت.

هنگام بازگشت مسیررا در جاده کیاسر ادامه دادیم.یادتان نرود اگر فصل تابستان به کیاسر رسیدید از طعم خیارهای تازه و ترد والبته نوشیدن آب معدنی نشات گرفته از دل کوه بعضا درکنارجاده غافل نشوید.بعد ازکیاسرو قبل از دو راهی دامغان-سمنان به پمپ بنزینی درمحلی به نام سه راهی تلمادره می رسید.پنجاه یا صد متری پایین ترازپمپ بنزین ودرسمت مخالف جاده که مسجدی در حال ساخت نیز وجود دارد،جاده فرعی و آسفالته ای به چشم می خورد که با پیمودنش به طول بیست و پنج کیلومتر به چشمه های معروف و رنگین باداب سورت خواهید رسید.

در طول مسیرروستاهای پشرت،کوات،قلعه سر،اروست و مالخواست را باید پشت سر بگذارانید.هنگامی که در سمت راست جاده به تابلوی نشانگر روستای مالخواست رسیدید تنها سه کیلومتر جاده ی خاکی و اندکی خراب تا محل چشمه ها فاصله دارید.وقتی به پای مجموعه کوههای مورد نظر می رسید معمولابا مشاهده خیل دوستداران طبیعت پی به رسیدن به مقصد می برید.

برای صعود از کوه و دیدن چشمه های طبیعی رنگی دو راه دارید یا ماشینتان را پارک می کنید و از کوه نسبتا بلند بالا می روید یا اینکه کمی آنطرف تربا خودرو از مسیر ناجور و خراب رفت و آمد ماشینهای سنگین مخصوص معدن طی طریق می فرمایید (البته بعد رفت و برگشت باید به فکربازدید جلو بندی خودروتان باشید)

در بالای کوه مجموعه چشمه های رنگین باداب سورت وجود دارد.در داخل این حوضچه های طبیعی آب به رنگهای زیبا و گوناگون چون سبز،لاجوردی ،سیاه و قرمز در جریان است که به قولی دومین در نوع خودش بعد از چشمه های ترکیه است.ظاهرآبها گوگردی جلوه می نماید و به گفته ی افراد حاضر در محل جنبه ی درمانی هم دارند.پیشنهاد ما اینست که در صورت عزیمت به اینجا یا صبح و ترجیحا بعد از ظهر تشریف بیاورید تا از میزان نور جهت عکاسی حداکثر استفاده را ببرید.ما عصر سیزده بدردرمحل بودیم وعلیرغم صعب العبور بودن شاهد بازدید کنندگان بسیاری ازجمله پایتخت نشینها بودیم.این قسمت از طبیعت زیبای ایران حداقل به یکبار دیدنش می ارزد و متاسفانه مثل اکثر جاهای ایران در معرض آسیب جدی بازدید کنندگان قرار گرفته ودر این راستا فقط همین بس که صدای ماشینهای سنگین معدن در آن نزدیکی به وضوح شنیده می شد!راستی جالب اینکه اون بالا موبایل ها هم آنتن می داد!

هنگام برگشت از باداب سورت و در محل روستای کوات بازیارتگاهی کوچک با نمای سفید رنگ مدفن چند انسان بزرگوار مواجه شدیم که حال و هوای خاص خودش را داشت.دراین محل ازنان- خرماهای خانمی مستفیض شدیم که امیدواریم ،نظرش مقبول درگاه باریتعالی قرار گیرد.

ابتدای غروب در چشمه علی بودیم،مالامال ازجمعیتی که بابت دوری ازنحوست سیزده نوروز نود و دو بدانجا آمده بودند! چشمه علی درسی کیلومتری شمال دامغان واقع است ویادمانی ازساخت وسازدوره ی قاجاریه به حساب می آیدودارای آبی گوارا وبرنده با حجم وسیعی می باشد.بعد ازچشمه علی ودردوازده کیلومتری دامغان سدی به نام شاه چراغی وجود دارد که بکر و تحت حفاظت محیط زیست است.با طی کردن اندکی جاده خاکی می توان به آب این سد دسترسی پیدا نمود.در شلوغی و ترافیک شب سیزده فروردین ماه فاصله چشم علی تا دامغان را پیمودیم و ساعت نه شب به دامغان رسیدیم تا پرونده نوروزی مسافرتمان بسته شود.

((جای همگی خالی بود!))

سفرنامه – چلندر

بعد عبوراز گلوگاه پرترافیک ابتدای جاده کرج-چالوس که پر از ایست و بازرسی ودستفروشان گوناگون بود با کاروان نیمه سنگین ماشینها به سمت چالوس راه افتادیم.پیچ و خم ها،رودخانه هاوگاها آبشارهای تو راهی به اضافه ی شلوغی جمعیت وزیبایی مناظر خستگی راه را پوشش می داد.با توجه به اینکه از گذشته مزه دوغ محلی جاده چالوس زیر دندانمان مانده بود پس این بارهم جهت خرید ماست بستنی،دوغ،لواشک و... ایستادیم و دلی از عزا در آوردیم .در فروشگاه عرضه محصولات (دهاتی)نیز به طوراتفاقی با مجری آذری زبان وطبیعت گرد برنامه سیمای خانواده برخوردیم که متاسفانه الان اسمش از خاطرمان رفته و بعد ازخوش و بش عکس یادگاری هم انداختیم.

اون بالابالای جاده چالوس(گچسر)همون جایی که آثارریزش بهمن های زمستانی هنوزباقی بود، جای همگی خالی یک آش رشته داغ وخوشمزه+کلی سیب زمینی سرخ کرده به بدن زدیم وشاد وشنگول عازم تونل شدیم.ناگفته نماندکه راهنماییها و پذیرایی اکیپ هلال احمر مستقردراین قسمت هم قابل تقدیر بود.دمشون گرم!

از قسمت مرزن آباد تا چالوس به فاصله بیست کیلومتر،آزاد راه تهران-شمال جولانگاه گازیدن و رالی ماشینها بود.شلوغی چالوس ونوشهرهم واویلا بود.پانزده تایی که از نوشهر رد شدیم،رسیدیم چلندر،روستایی در پای کوه و جنگل.دریای چلندر به علت عمیق بودن قابلیت شنا ندارد اما تا دلت بخواهد جنگل و مرتع دارد. یک امزاده داشت که رفتیم به زیارتش اما هنگام تماشای آبشار چلندر به علت بارش باران و لغزندگی مسیر، آبشاررا بی خیال شدیم.کار جالبی که در مجتمع محل اقامتمان شاهد بودیم این بود که اسامی گیاهان و درختان را بروی آنها نصب کرده بودند که در نوع خودش اطلاع رسانی جالبی بود.

یک روزهم به پارک جنگلی والبته تکراری سی سنگان رفتیم وخود را با دوچرخه سواری،رنجرو جمع آوری صدف از لب دریا مشغول ساختیم.درچلندربیشتر با جنگل وررفتیم تا دریا.درمدت سه شبی هم که چلندربودیم یک وقت را اختصاص دادیم به جنگل گردی درمنطقه دیزرکلا – تقریبا روبروی پارک ساحلی سی سنگان- که بدک نبود.

چهارمین شب را هم در بابلسر گذراندیم.عجبا که در آن هوای بارانی و سرد فروردین ماه به غیراز شلوغی ساحل،جماعت زیادی هم در آب بودند.به جز بابلسر،روزای قبل آب وهوای بارانی در شمال حاکم بود.سیزده بدر بود که از بابلسر زدیم بیرون تا آغازگر فاز سوم مسافرت باشیم.

پی نوشت: همدلان لطف کنند چنانچه می دانند اسم و رسم مجری آذری زبان که چند سال گذشته با برنامه سیمای خانواده همکاری داشت را بفرمایند که بد جوری مغزمان در این خصوص هنگ کرده است.ایشان اجرای قسمت طبیعت گردی سیمای خانواده را بر عهده داشت و در مایه های محمد علی اینانلو فعالیت می کرد.

سفر نامه – پایتخت

چهار عصر بود که وارد تهران شدیم.طبق روال برنامه گردشگری به اولین چادر راهنمایی مسافرین نوروزی مراجعه کردیم و بعد ازگیج شدن از رهنمودهای ایشان و خریدن نقشه و سی دی گردشگری ازقسمت افسریه وارد پایتخت شدیم.بعد ازگذراندن ترافیک نیمه سنگین بزرگراه بسیج خود را در کنار ترمینال شرق یافتیم.

روی یک پل خلوت پرایدی را مشاهده کردیم که حالی به خود داده بود و خودش را کوبانده بود به گاردریل!وقتی پیشنهاد کمک ما را رد کرد فهمیدیم حالش زیاد هم بد نیست.در خلوت نوروزی تهران خودمان را در بزرگراه رسالت انداختیم تا قبل از تاریکی هوا پای برج میلاد باشیم.خستگی باعث شد بازدید از برج را به بعد موکول کنیم.

چون مرحله بعدی سفرمان شمال بود بایستی هر چه زودتر خود را به غرب تهران می رساندیم.بزرگراه حکیم ما را به بزرگراه ستاری وصل کرد و بدین گونه شب در فردوس غرب(سازمان برنامه)جا خوش کردیم.

میزبانمان خانواده ی آقای محمد غفوری هموطنی مهربان از خطه ی سبز لاهیجان بود که طی اقامت سه شبه انصافا سنگ تمام گذاشتند.بعد از صرف چایی و رفع خستگی آخر شبی را تا دیر وقت در بوستان محل گذراندیم.

صبح روز بعد در برج میلاد بودیم.برگزاری جشنواره نوروزی در برج میلاد فرصت مناسبی برای بازدید کنندگان فراهم کرده بود که حالش را بردیم.ضمناباآسانسور برج میلاد بیشترازمابقیش حال کردیم!

لازم به توضیح است که گروه ورشرنگ از سبزوار از جمله گروههایی بود که با نمایش خاص و معروف اسب چوبی و اجرای زیبای به اصطلاح حرکات موزون(همون رقص محلی خودمان)تماشاگران زیادی را مجذوب هنرمندی خود کرده بودند.(نواختن دف هم که ایول داشت)

طبیعی است که اینجانبان نیز تحت پوشش احساسات ناسیونالیستی سخت شیفته ی اجرای برنامه ی این گروه شده و به هر زحمتی بود خویش را بابت تقدیر و خدا قوت به اعضای نمایش رسانده و مراتب علاقمندی را به همشهریان ابراز داشتم.

بازدید از مجموعه ورزشی آزادی و خوشگذرانی و تفریح تا آخر شب در پارک ارم برنامه عصر آن روز یود.روز دوم هم خود را به بازاربزرگ تهران رساندیم و بالطبع از کاخ و موزه گلستان هم دیدن کردیم.به مدد قطارهای رایگان تایر دار گردشگری هم سری به میدان توپخانه زدیم و تا حد امکان بازار صوت و تصویر را در نوردیدیم.

اما آخر شب خود را به میدان آزادی رساندیم و در سایه نور افکن های رنگارنگ برج آزادی و در معیت آهنگ (اینجا تهران است)با صدای سینا حجازی با موبایل کلیپی ساختیم که اتفاقا بد هم ازآب درنیامدویادگاری از سفرمان شد.

پارک جنگلی پردیسان-پارک جنگلی چیتگر-فرودگاه مهرآباد-فلکه دوم صادقیه –هایپراستار-هایپر می- اکباتان مخصوصا فاز یک-خیابان پیامبرغربی-بزرگراه کاشانی- خیابان آزادی و خیابان انقلاب و مخصوصا مسجد با صفا و آرامبخش قمربنی هاشم هم از پرسه زدنهای ما درامان نماندند.

خلاصه این دو روز و سه شبی که در تهران اقامت داشتیم از خجالت تهران نیمه خلوت در آمدیم و صبح روز جمعه نهم فروردین ماه (نود و دو)از طریق جاده کرج راهی جاده چالوس شدیم تا فاز بعدی مسافرت (شمال)را آغاز نماییم.   /**/