تو را سپاس ای معلم


به تو شمع فروزان علم درود و سلام می فرستیم،ای معلم.

به تو تبریک می گوییم ، نه به خاطر داشتن ویلا ها،ماشین ها، درآمدها و آسایش آنچنانی چرا که تو فارغ ازآن هایی  بلکه به خاطر روزت که یاد آور جان سپردنت است!

به پاس لبریز شدن ریه ات از غبار گچی که یکسال تمام بابت آموختن علم به بچه های مردم نوش جان می کنی و شکوه هایت هم ره به جایی نمی برد.

ستایش ما را پذبرا باش که مظلومیتت زبانزد خاص و عام است.سرفه های بی صدایت را می شنویم و مقامت را ارج می نهیم که باحداقل امکانات حداکثر توقعات را برآورده می سازی ؛هر چند که دو قورت و نیم ها همچنان باقیست!

شاهکاری،طبیبی،انیسی بعد معلممان.ما خودمقصریم که می آزاریمت با ندانسته هایمان وخود شاهدیم که چگونه آزرده ات می سازند نادانان دانا نما!

اما با همه ی این سختیها ایوب وار صبر پیشه می سازی،پطروس وار مقاومت می کنی و ریز علی وار جانفشانی تا بیاموزانی علم را.

الهی به معلمم طول عمر با عزت عنایت بفرما و به دیگرانی که از دور دستی بر آتش دارند  درایت لازم را روا دار که به جای دیدن نیمه ی خالی تعطیلات تابستانی ،بفهمند باغبانی از غنچه های هستی در طول سال تحصیلی چه هنرمندی وحوصله ای می طلبد.

 

(به سفارش کوچولویی که انشا درخواست کرده بود و با خواندنش درکلاس، قند تو دل معلمش آب شده بود!)

 

چی میشه،اگه بشه...


طفلکی مراد بعد از یک سال از روستا به شهر آمده بود و بعد از کمی گشت و گزار در شهر با حالتی پریشون و سرگردون سرشبی مهمون ما شد.چای رو که خورد ،عرقش که خشک شد؛کم کم نفسش ساز شد ودمش گرم و شروع به الفاظ پرانی کرد با این مضامین:

ای بگم خدا این چینی های چشم بادومی رو چیکار کنه که بیل درست کردن این هوا،براق و خوشگل و ارزون!اما دو تا پا بیل که میری یا دسته اش تاب بر می داره یا کاسه اش کند میشه.ایناهاش این قرصا رو نیگا کن،رفتم داروخانه میگه ایرونیش که با گچ فرقی نداره،خارجیش هم که خیلی گرونه اما اگه شبیهه شو می خوای چینش موجوده!

اصلا چراهمین آقا ابرام خودمون را که تو ده بالا می نشست نمی گی که چینی ها پدرش رو در آوردند،بدبخت بیچاره بعد یک عمر شاگردی کردن زد و کامیون هوووی چینی خرید که مثلا بشه آقای خودش،اما سر پیچ ترمزش خالی می کنه ؛پنج نفر رو که نفله می کنه هیچ بارش هم به کلی نابود میشه و الان هم دو سال تو زندونه!

خلاصه هر چی دور زدم جنس چینیه که بازار رو قرق  کرده و همه شون هم یکبار مصرف. این چینی های ریزه میزه نمی دونم با چه حساب کتابی این قد جنس میدن بیرون که دمار از روزگار کارگر و کار خونه ها هم در آوردند،نمونه اش همین باجناقم که تو کارخانه ی (بیب) کار می کرد تعدیل نیرو بهشون خورده و عذرش رو خواستن و بیرونش کردن!

خلاصه ی کلوم هر چی بخواهی این چینی ها برات ردیف می کنند اونم با قیمت ارزون و کیفیت مرخص،آخرین نمونه اش هم همین خانم رباتیک تر گل ورگلی که فقط نمی تونه بجه بزاد وگرنه کارش حرف نداره.فکرش را بکن فقط از بازار می خریش بدون هیچ مهریه و شیر بهایی!بهش گفتم:حال ،خدای نکرده اگه این آخری هم ناتو از آب در اومد و اتصالی هم داشت و ول کن ماجرا نبود ؛می خوای چه خاکی بر سرت بریزی !گفت:اینو که راست می گی ،تازه اگه زنم هم بفهمه موهای منو با سیم میم های اون بنده خدا رو لاخ لاخ می کنه!!

در این لحظه مراد به فکرفرو رفت، تو مایه های ژست افلاطونی بعضی ها!

گفتم:چته؟گفت:راستش فکرم از این پریشونه که این روزا گرونی خیلی بیداد می کنه و پدر همه رو در آورده.گفتم:خوب مراد جون علاجش چیه؟گفت:بابام جان تاریخ پر از تیز هوشی و زیرکی ما ایرونیهاست،خیلی بعید به نظر میرسه که ماها نتونیم با یه فیلمی یا تیاتری شایدم ترفندی مقداری از این فشارات اجانب کم کنیم و دورشون بزنیم.وقتی هم که خرمون از پل گذشت باز بگردیم الاغ خودمون رو سوار شویم.عالم سیاسته دیگه، باید جا خالی دادن و پر کردن جا ها رو یاد داشته باشی و گذشته از اون گفتن که:سیاست یعنی پدر سوختگی و نداشتن پدر و مادر! 

اگه می شد عوض این چینی های برون زرد و تو زرد با اون چشم بادامی های ژاپنی رو هم می ریختیم چه قدر اوضاع فرق می کرد.فکرش رو بکن جنس خوب،رضایت مردم و خوشحالی جای فحش و غرزدنها ی زیادی رو می گرفت.هی،کجایی اون کیاست و فراست ایرونی جماعت! حتی زبونم لال جای  مرام پدرسوختگی آریایی که بتونه کمی مشکلات رو از روی دوش ملت برداره خالیه!

اراجیف مراد به اینجا که رسید فهمیدم حسابی قاط زده ،یک بشقاب غذا ریختم تو معده اش و جاشو پهن کردم که کله ی مرگش رو بزاره،شاید حالش بیاد سر جاش!

مراد که خوابید ،چراغا رو خاموش کردم اما راستش افکار این مراد حیوانکی بعد جوری خود درگیرم کرده بود راستش چی می شد اگه می شد...

اصلا بی خیال ،باید خوابید؛شاید بشه تو خواب یک فکری براش کرد!!