با سلام

متن زیر نوشته های هنرمند معروف خانم بهاره رهنما می باشد .چون در حین وبگردی کلیت آن را با قلمی های خویش(ادوات شیطانی) همسویافتم خواستم شما دوستان هم بی نصیب نمانید.یاد آوری اینکه سعی شد از آن هنرپیشه ی گرامی جهت استناد به مطالبش  کسب اجازه نمایم که میسر نگردید و اینکه جسارتا در متن نوشتار ایشان به هر دلیل ممکن چون اغلاطی وجود داشت نسبت به اصلاح آن اقدام شد و در معرض دیدگان شما عزیزان قرار می گیرد. 

  ((برای شهلا جاهد و لاله سحر خیزان))

  ماجرای شهلا جایی تمام این  سال ها در گوشه ای از ذهنم مانده بود و با لغاتی مثل اخلاق , تعهد ,خیانت , عشق , خشونت , گناه و بی گناهی با وجود میل وافر و سعی ام به عدم قضاوت هی هر از گاهی زنده می شد و می آمد جلوی نظرم .   سه سال پیش برای دیدن از زنان زندانی اوین با جمعی از دوستان به آن جا رفتیم . مناسبتی بود نمی دانم چه ؟ اما منسوب به حضرت علی (ع). آن روز کبری  هم بود , همان کبرایی که مادر شوهرش را کشته بود و خیلی های دیگر . یادم هست مجری برنامه خانومی بود که به خاطر کشتن شوهرش در نوبت اعدام قرار داشت . و البته شهلا ...  بیشتر مراسم هم  روی دوش شهلا و برنامه ریزی های او می گشت . برای من که در همه عمرم معروف بودم به حلقه اتصال دوستانم و روابط عمومی آشنایان و زود جوشی و چه و چه .. آن روز اتفاق عجیبی افتاد . در مقابل شهلا خودم را باخته بودم . از نگاه  پر تاثیرش با آن چشم های عسلی و مژه های بلند ریمل زده می ترسیدم . نه شاید هم ترس نبود اما نمی توانستم با او ارتباط برقرار کنم . کم حرف شده بودم و وقتی آمد و لطفی کرد و چیز هایی در مورد چشم هایم گفت مثل دختر مدرسه ای های خجالتی سرخ شدم . بی شک زن تاثیر گذار و عجیبی بود . الان هم که دارم این یادداشت را برای او یا به بهانه او می نویسم نمی دانم آنهمه عقب نشینی آن روزم برای چه بود ؟ آنهمه فاصله گرفتن و .. نمی دانم حالا فقط به یک جواب می رسم و آن هم این که شاید از همان قضاوتی که گفتم می ترسیدم . خوب یادم هست که شهلا, آن روز  رفت بالای سن و متنی در مدح امیر مومنان خواند . مدحی با شور و جذبه فروان در تحریر های صدایش و تکان دادن دستهای زنانه  وسفیدش در هوا که هنوزهم جلوی چشم هایم موج می خورند .  وقتی جوان تر بودم نگاهم به دنیا خیلی سیاه و سفید بود .تا قبل از بیست و پنج سالگی یا چیزی در همین حوالی همه مفاهیم دنیا را در همین دو رنگ می دیدم . اما سی سالگی برایم پرده های عجیبی را کنار زد . پرده های که دیگر بیشتر اشیا و مفاهیم و موجوداتش خاکستری بودندو حتی گاه رنگی . گاه حتی سرخ و سبز و بنفش و...  در این دنیای رنگارنگ بود که دو باره به ماجرای این دو زن نگاه کردم . داستان لاله و شهلا و در داستان شهلا عشق نفرینی او را از سیزده سالگی به یک آن روز ها "قهرمان" مرور کردم و در کنارش  تصویر انتطار بی پایان لاله برای دیر رسیدن های همسرش به خانه یا نیامدن هایش و صبوری او در تحمل این دور ی ها را حس کردم . بعد یادم آمد وقتی تازه ازدواج کرده بودم . در زیرزمین نقلی در خیابانی از خیابان های قلهک خانه ای داشتیم و من هر از گاهی محمد خانی را می دیدم که پر هراس و پیاده کوچه را گز می کرد و من که آن روز ها دوستش داشتم همیشه سلام می کردم و او هم همیشه چیزی شبیه جواب سلام زیر لب می داد . با عجله و قدم های بلند می رفت . نمی دانستم واقعا که  چرا انقدر اضطراب   دارد .. بعد ها که داستان بر ملا شد . فهمیدم خانه ای که برا ی شهلا گرفته بود, در انتهای همان کوچه خانه ما بود ...وقتی خبر را شنیدم هنوز سی ساله نبودم . هنوز رنگ ها همان سیاه و سفید بود ند و من که خودم تازه مادر شده بودم از تصور دو طفل معصومی که ظهر از مدرسه برگشته اند و با جسد غرق به خون و مثله شده مادرشان مواجه شده اند تا مدت ها خشمگین و هراس زده بودم و دعا میکردم قاتل لاله سحر خیزان به جزای عمل وحشتناکش برسد .. . بعد ها در سی و چند سالگی ام نمی دانم کجا فیلم همکار عزیزم " مهناز افضلی " را دیدم و آن جا بود که دیدم, بنا به حریمی که برای این پرونده , قاثل شده اند ,بسیاری مساثل مربوط به این پرونده از اذهان عمومی پنهان مانده بود و آن جا بود که  من هم  تردید کرد م  که شهلا حتی اگر قاتل هم باشد دست تنها نبوده . شواهد ی بود حاکی  از وجود مردی در صحنه قتل و البته همین ابهامات بود که پرونده این فاجعه را سال ها به تعویق انداخت . تا قاضی پرونده به حج رفت و سرنوشت شهلا با وجود خستگی بسیارش از این همه بلاتکلیفی ,به دست قاضی دیگری سپرده شد که استنباط او بر قاتل بودن شهلا بود ... و به قول پیمان چه بار سنگینی , شکر که هرگز قاضی نیستیم بر هیچ محکمه ای . شهلا جاهد در طول این مدت پدر و برادرش را از دست داد . بماند که قضاوت خانواده سحر خیزان را هم نمی شود کرد که شاید  آرامش این بچه ها را در کشیدن آن صندلی می دانستند . جایی خواندم گذشت از قصاص , آنقدر عمل بزرگی است که همه گناهان اولیای دم را این گذشت ازخون عزیزشان پاک میکند  و می برد . دیروز سوار آژانسی بودم . پسر راننده میگفت:" تو درگیری کسی  رو کشتم اما خانواده اش لجظه