- سر شب در
یک کوچه ی خلوت و تاریک پسرک شیک پوش، ساک سنگینی به دست گرفته وپنج قدم جلوتر از
دختر موبایل به دست گام بر می دارد.ماشینی وارد کوچه می شود.درست زمانی که آنها به
سه سر راهی می رسند ؛در شعاع نور خودرو قرار می گیرند.پسرک به ظاهر خسته به راست
می پیچد اما دخترک با اندکی تردید راه مستقیم را می پیماید.
چگونه می توان باور کرد که زن بی رحم به کمک شوهر
نشتابد مگر اینکه باز هم قصه ی تکراری دوستیهای آنچنانی با جاشنی ترس در جریان
باشد.
دو کوچه بالاتر باز پسرک شیک پوش خسته و کوفته پنج
قدم جلوتر از دخترک موبایل به دست گام بر می دارد. شاید این بار مزاحمی تاریکی
آنها را بر هم نزند!
***
_ یکی بود ،یکی نبود.یک زمانی به زور سر
نیزه حجاب از سر می کندند اما در زمان دیگر ،به زور سر نیزه
می خواهند حجاب بر سر نگه دارند؛و این قصه به سر
نخواهد رسید!
***
- روانشناسه دهنش کف کرده بودو یکریز از
استرس ها و تشویش های کنکور و کلاس های فشرده برای حضارگپ می زد. ناگهان زنگ موبایلش به صدا
در آمد و با پوزش خواهی از کلاس بیرون رفت. چند لحظه بعد فریاد های بلندش از سالن
به گوش می رسید:خانم جان!چرا درک نمی کنی الان کلاس دارم و حسابی سرم شلوغه.یه
زحمتی بکش امشب هم شما برو دنبال سارا.اجازه اش رو از معلمش بگیر و از کلاس
کنکورورش دار ببرش بازارو هر چی دوست داره براش بگیر. چشم، فردا شب قول می دم خودم برم دنبالش. فعلاخداحافظ.
روانشناس وارد کلاس شد و گفت:معذرت می
خوام ،کجا بودیم!آها داشتم از کلاس کنکور....!
***
سرایدار اداره خون و عرقش یکی شده بود
از بس که به خانم معاون فرمان داده بود که عقب عقب بیاد تا به جایی نزنه!ولی هر
بار خانم راننده ماشین را به جایی می مالید و آه از دل سرایدار بر می خواست.جمیع
کارمندان هم از پنجره ها سرک می کشیدند و با خنده و تمسخر نظاره گر صحنه بودند و
این هم خانم را دستپاچه تر می کرد.یک بار دیگر خانم ماشین را به جلو برد و خواست
تا با دنده عقب از مهلکه در بیاید.سرایدار هم همان طور که فرمان می داد با صدای
بلند فریاد می کشید:آخه پدر صلواتی! هزار دفعه بهت می گم اینجا پارکینگ موتور
سیکلت هستش، باز فردا میام می بینم زرت خانم رفته آخر همون جا پارک کرده و گیر
افتاده.وقتی هم آخر وقت میخواد بیاد بیرون انگاری راننده ی کامیونه و چند نفر رو علاف خودش می
کنه!بالاخره خانم با هزار مکافات خودش را از لابلای وسایل بیرون کشید و از بس که
خجالت کشیده بود گازش را گرفت و بدون خداحافظی رفت.
سرایدار بینوا با خودش غرولند می
کرد:طفلکی شوهرش چی می کشه!این که به هر حال روزی نیم ساعت پدر ما را در میاره، به
یقین شوهر بدبختش یه عمرکه چپ و راست و بالا و پایین زندگی رو تو گوشش می خونه و
حضرت خانم باز سر جاش در جا می زنه و دو باره روز از نو و روزی هم از نو!
***
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ساعت 18:17 توسط عليرضا
|