به همین سادگی!

حال سارای پنج ساله از دیشب بد بود و هر چی می خورد بالا می آورد.مادر که احساس نگرانی می کرد دخترش را به نزدیک ترین بیمارستان برد.به تشخیص پزشک او را در اورژانس بستری کردند.در حالیکه یک دست سارا در دست مادر و دیگری در پنجه ی پدر گره خورده بود، ناگهان باز سارا سرفه اش گرفت. چند تا سرفه و بعدش چهره اش سیاه شد.مادر بال بال می زد و پدرسارا را در آغوش می فشرد .اما بی فایده بود ودر میان خیل دکتر و پرستار کار از کار گذشت. پزشک در کاغذ بالا سر بیمار نوشت:علت مرگ بسته شدن مجرای تنفسی بر اثر برگشت مواد غذایی!

فرشته ی کوچولو نزد خدا رفت درست به همین سادگی که برایتان نقل شد!

دزد

تنگ غروب یکی از روز های ماه محرم بود.داشتم موتور را جلو در بالای منزل جک می زدم که دیدم آقای غریبه ای درب پایین منزلمان را باز کرد و با عجله پا در خیابان گذاشت.چند لحظه طول کشید که پردازش فکری صورت بگیرد و بتوانم کلمات را فریاد بزنم:دزد...دزد...!پشت سر آقا دزده روان شدم و چون صفر تا صدم بد نبود خیلی زود به یک متریش رسیدم.ناگهان ایستاد و من هم ایستادم.وحشت زده به صورتش نگاه کردم.مفنگی و حدود 35 ساله تشریف داشت.بعد از اندکی مکث باز شروع به دویدن کرد و من هم از پی اش دوان.

به خیابان شلوغی رسیدیم که مالامال از دسته جات و هیئت های مذهبی بود.همان که در پیاده رو فریاد کنان دزد را تعقیب می کردم زمین و زمان نگاهمان می کردند.این بار دزد نفس زنان ایستاد و قمه ای به بزرگی هیکلش بیرون آورد.ناگهان ورق بر گشت.این بار آقا دزده بود که دنبال من می کرد و من می گریختم.ده یا پانزده متری دنبالم کرد و دو باره مسیر فرار را در پیش گرفت.دیگر جرات تعقیب نداشتم تا جایی که سوی چشمهایم اجازه

 می داد با نگاه تعقیبش کردم.سوار یک موتور شد و در میان خیل جمعیت گم گشت.

هاج و واج به اطرافم نگریستم که سنگینی دستی را بر پشتم احساس کردم.آقا پلیسه بود که می گفت:مشکلی پیش آمده!شرح واقعه را که دادم ایشان فرمودند :شانس آورده اید که مورد حمله قرار نگرفته اید.اونی که من می شناسم آدم معتاد جری هست که اگر پیله اش کنی زهرش را به تنت می ریزد!شگت زده نگاهش کردم و گفتم:مگر شما اونو می شناسید!؟گفت:بله.گفتم:پس دستگیرش می کنید .فرمودند:حتما – اگر پیدایش کنیم..ناگفته نماند که در آن ماجرا آقا دزده معادل یک میلیون تومان طلا را قورت داد و یک لیوان آب هم روش.با اینکه از آن ماجرا پنج سالی می گذرد اما از آن نابکار تا حالا اثری مشاهده نشده است.

 آنچه در این ماجرا بسیار حیرت آور بود اینست که در زمان وقوع این جرم کل ملَّت فقط تماشاگر صرف بودند ؛

مخصوصاهمان هایی را می گویم که مشغول مویه و عزا داری برای امامی بودن که فلسفه ی شهادتش  امر به معروف و نهی از منکراست !

 

پی نوشت: جل الخالق!!  

 

زاویه ی دید!


میگن:آدم به هر چی فکر کنه تو زندگی سرش میاد.

از همون اول بهش میگفتم مابه هم نمی رسیم.همه اش فکر می کردم می میرم و اززاویه ی پایین دارم اونو با

سه تا بچه اش می بینم که مشغول خوندن سنگ قبرم هستند.

حالا اون دو تا بچه داره ومن هم فرصتی اندک!

تکرارهای بی پایان!


 - سر شب در یک کوچه ی خلوت و تاریک پسرک شیک پوش، ساک سنگینی به دست گرفته وپنج قدم جلوتر از دختر موبایل به دست گام بر می دارد.ماشینی وارد کوچه می شود.درست زمانی که آنها به سه سر راهی می رسند ؛در شعاع نور خودرو قرار می گیرند.پسرک به ظاهر خسته به راست می پیچد اما دخترک با اندکی تردید راه مستقیم را می پیماید.

چگونه می توان باور کرد که زن بی رحم به کمک شوهر نشتابد مگر اینکه باز هم قصه ی تکراری دوستیهای آنچنانی با جاشنی ترس در جریان باشد.

دو کوچه بالاتر باز پسرک شیک پوش خسته و کوفته پنج قدم جلوتر از دخترک موبایل به دست گام بر می دارد. شاید این بار مزاحمی تاریکی آنها را بر هم نزند!

 

                                  ***

_ یکی بود ،یکی نبود.یک زمانی به زور سر نیزه حجاب از سر می کندند اما در زمان دیگر ،به زور سر نیزه

 می خواهند حجاب بر سر نگه دارند؛و این قصه به سر نخواهد رسید!

                                                        ***

- روانشناسه دهنش کف کرده بودو یکریز از استرس ها و تشویش های کنکور و کلاس های فشرده  برای حضارگپ می زد. ناگهان زنگ موبایلش به صدا در آمد و با پوزش خواهی از کلاس بیرون رفت. چند لحظه بعد فریاد های بلندش از سالن به گوش می رسید:خانم جان!چرا درک نمی کنی الان کلاس دارم و حسابی سرم شلوغه.یه زحمتی بکش امشب هم شما برو دنبال سارا.اجازه اش رو از معلمش بگیر و از کلاس کنکورورش دار ببرش بازارو هر چی دوست داره براش بگیر. چشم، فردا شب  قول می دم خودم برم دنبالش. فعلاخداحافظ.

روانشناس وارد کلاس شد و گفت:معذرت می خوام ،کجا بودیم!آها داشتم از کلاس کنکور....!

                                  ***

سرایدار اداره خون و عرقش یکی شده بود از بس که به خانم معاون فرمان داده بود که عقب عقب بیاد تا به جایی نزنه!ولی هر بار خانم راننده ماشین را به جایی می مالید و آه از دل سرایدار بر می خواست.جمیع کارمندان هم از پنجره ها سرک می کشیدند و با خنده و تمسخر نظاره گر صحنه بودند و این هم خانم را دستپاچه تر می کرد.یک بار دیگر خانم ماشین را به جلو برد و خواست تا با دنده عقب از مهلکه در بیاید.سرایدار هم همان طور که فرمان می داد با صدای بلند فریاد می کشید:آخه پدر صلواتی! هزار دفعه بهت می گم اینجا پارکینگ موتور سیکلت هستش، باز فردا میام می بینم زرت خانم رفته آخر همون جا پارک کرده و گیر افتاده.وقتی هم آخر وقت میخواد بیاد بیرون انگاری  راننده ی کامیونه و چند نفر رو علاف خودش می کنه!بالاخره خانم با هزار مکافات خودش را از لابلای وسایل بیرون کشید و از بس که خجالت کشیده بود گازش را گرفت و بدون خداحافظی رفت.

سرایدار بینوا با خودش غرولند می کرد:طفلکی شوهرش چی می کشه!این که به هر حال روزی نیم ساعت پدر ما را در میاره، به یقین شوهر بدبختش یه عمرکه چپ و راست و بالا و پایین زندگی رو تو گوشش می خونه و حضرت خانم باز سر جاش در جا می زنه و دو باره روز از نو و روزی هم از نو!

                                                          ***