حکایت از آنجا شروع شد که در یک مجلس زنانه زری خانم در گوشی به پری خانم گفت:خبرداری امین التجار،ثروتمند شهر،دنبال یک داماد بی غل و غش برای دخترش می گردد.این حرف به گوشای تیزلیلا خانم رسید و باقی ماجرا:لیلا خانم یک پسر بیکاروبدشانس به نام خالوتوخونه داشت که سن وسالش متناسب ازدواج بود.پس چادررا به کمرش بست وبا پررویی تمام خودش را به زن امین التجار رساند و تا توانست به ذکر خوبیهای پسرش پرداخت.هرچند که لیلا خانم از ثروت دنیا چیزی نصیبش نشده بود ولی زبانی داشت که به قول معروف ماررا ازلانه بیرون می کشید.

یکی دوبار اول که دکش کردندو آبرومندانه ازخانه امین التجارراندنش اما ازرونرفت و باز به ترفندی خودش را به امین التجاررساند و به ضرب قسم و آیه وسریشم شدن توانست دل تاجر را نرم کند.چند ماهی هم درکوچه و بازارپیله ی زن امین التجار بود تا بالاخره جواب دلخواه را گرفت.روز خواستگاری هم با قرض و عاریه از درو همسایه توانست ظاهر اعضای خانواده را بزک نماید و با خواهش و تمنا از دکتری که سر محله داروخانه داشت و مهندس بیکاری ،همگی را  راهی خانه ی امین التجارکند.

روزخواستگاری،زمان سنگ تمام گذاشتن لیلا خانم بود تا هرچه درچنته داشت رو نماید و انصافا هم که نقشش را بخوبی ایفا نمود.طفلکی دکتر وبقال ومهندس هم که ازسررودربایستی ناچاربه همراهی شده بودندفقط گفته های اوراتایید می کردند تا بلکه زودترخلاص شوند.

بالاخره زمانی که بله را ازعروس خانم گرفتند وپای شیربها وهزارسکه ی طلا به میان آمد،لیلا خانم هم کم نیاورد و هزار تا را کرد دو هزارتا با این تزکه ما که یک ریال پول نداریم که بدهیم ،بزار ظاهرش را درست کنیم مابقی خودش ردیف می شود.

وبدین گونه بود که پای خالو به خانواده امین التجاربازوشد داماد سرخونه.اما ازجایی که خالوی بدبخت خیلی بد شانس تشریف داشت و به هر کاری دست می زد در نمی گرفت،این بار خواست شانسش را با مال و منال پدر زنش بیازماید. امین التجار نگونبخت هم که بالاخره دامادی خالو را پذیرفته بود، هرچه توانست به او کمک می کرد تا آبرو داری نماید. یک سالی که گذشت و چون بخاری از داماد جدید مشاهده نگردید و برایش مسجل شد که می بایست یک عمرانگل پروری نماید،امین التجار خواست طلاق دخترش را بگیرد که دید دو قلو بارداراست واین یعنی ساکت باش و حرف نزن تا آبرو ریزی نشود.اما موضوع به همین جا ختم نشد و خالوی قصه ی ما برای تثبیت موقعیت خویش زحمت آوردن یک فرزند دیگر را هم کشید و با تجویز مادرش لیلا خانم به فکر فرزند چهارم هم بود.

با این اوصاف دیگرنه ازامین التجار کاری بر می آمد و نه ازسایرین بنابراین برای اینکه تعداد نوه هایشان بیش از این افزایش نیابد،سکوت همیشگی پیشه کردند ودرآمدی سرشارومادام العمربرای داماد بیکاردرنظرگرفتند تا خالو وخانواده اش برای همیشه تامین باشند.

پی نوشت:حکایت فوق الذکرازآن سبب آوردیم تا براهمیت چرخاندن زبان وایضا روابط عمومی تاکید داریم تا جملگی ملطفت شوید که به درست یا غلط این زبان و نوع چرخشش( مشخصا مال لیلا خانم)چنانچه حساب شده لت خورد و اگر با عنصر پر رویی توام شود می تواند حتی از پس چرخش نا خوشایند روزگاربرآید وگرنه لیلا خانم کجا وامین التجارکجا!؟ به یقین همگی سراغ داریم آدمای ضعیفی را که حرافی درپیش گرفته اند و به مدد دریدگی به مناصبی رسیده اند که زمانی برایشان خوابی بیش نبوده است!(خوب و بدش با خودتون)