حدس بزنید اما زیاد خودتان را خسته نکنید!
مطابق آنچه این روزا مد شده چند تا حکایت برایتان نقل می شود که شما می توانید با حدس زدن پی به صحت یا سقم این داستانها ببرید.
حکایت اول - نزدیک ظهر 13 فروردین است.نحوست نامیمون از فراز جمعیت به آنها می نگرد تا بلکه طعمه ی بد اقبال امسال را بیابد.
مادری در هوای دلپذیر بهاری مشغول بازی بدمینتون با دخترهشت یا نه ساله اش است.محوطه ی بازی نه چندان مناسب در وسط جمعیت قرار دارد و کلی از خانواده ها مشغول مشاهده ی بازی این مادر و دختر هستند.مادر برای زدن توپ مجبور می شود چند گام به عقب بردارد که ناگاه پایش به چیزی گیر می کند و به پشت به زمین می افتد.اصابت پس سر به سنگ به ناگهان باعث سکوت دلهره آوری می شود.تصور کنید چه حالی به شوهر،دختر و پسرش دست می دهد.اورژانس از راه می رسد و قامت زن را باند پیچی شده به آمبولانس انتقال می دهد.تشخیص :ضربه سر!
حکایت دوم – باز جغد شوم به پرواز در می آید و این بار ظهر روز سیزده نوروز می رود سراغ چند پسر بچه که بر فراز کوهی نه چندان مرتفع مشغول بازیند.کوه یا بهتر بگیم تپه مالامال از سبزه ها و گل های زرد تازه روئیده است.بچه ها با تلاش فراوان از بالای کوه سنگ بزرگی را قل می دهند.سنگ کم کم دور می گیرد و با شدت تمام از کوه سرازیر می شود.درست در پایین کوه زوج جوانی مشغول ناهار خوردن هستند و نوزاد سه ماهه ی خویش را در گوشه ای از زیر انداز به خواب سپرده اند.هر چه می خواهید اسمش را بگذارید ولی سنگ دقیقا با سر نوزاد برخورد می کند و مرگی بسیار دلخراش وآنی را به وجود می آورد.
حکایت سوم – این بار الله علم،روی چه تناسبی پیک نیک در صندوق بغل اتوبوس مسافربری واژگون و آتش می گیرد.کنترل از دست راننده خارج و اتوبوس چپ می کند.آتش به درون اتوبوس سرایت می کند و این در حالیست که هیچ راه خروجی برای مسافران باقی نمانده است.صحنه ی دهشتناکی در مقابل دیدگان سایر مسافران عبوری شکل می گیرد.کباب شدن زنده زنده ی مسافران!در این سانحه یازده نفر جان می سپارند و مابقی با حالتی وخیم به بیمارستان انتقال می یابند.
حکایت سوم – ظهر روز سیزده نوروز عده ای جوان از همان طیفی که بهشان می گویند غربتی با زحمت فراوان مشغول برپا کردن بساط قلیان هستند.یکی از آنها که طالب است قمبول مبارک را به زحمت نیاندازد و بر زمین ننشیند با چشم به جستجوی اطراف می پردازد.صندلی تا شویی را در همان اطراف رد می زند و بدون هیچ درنگ یا کسب اجازه ای به سمت آن می رود.یک کت به صورت تا شده بروی آن قرار دارد.آن را بر می دارد و بر روی حصیر می اندازد و صندلی را هم می برد.آقای خانواده که از دیدن صحنه خونش به جوش آمده از غربتی می خواهد صندلی را باز گرداند.اما غربتی امتناع می کند و حاج آقا هم متعاقبا اصرار به پس گرفتن مالش دارد.چند لحظه بعد حاج آقا در محاصره ی غربتی هاست و کارد و قمه است که از همه طرف نثارش می شود.آژیر پلیس مهاجمین را متواری می کند.حاجیه خانم در اطراف پیکر آقایشان گریان و پریشان با دو دست به سرش می زند و طلب کمک از اطرافیان را دارد.اما چه سود!؟
حکایت چهارم – سمندی با 180 تا سرعت به خودرو 206 پژ رنگی که در حاشیه ی جاده پارک کرده و سرنشینانش مشغول پیاده شدن هستند می کوبد.شدت حادثه به حدی است که آدما و لوازم ماشین 206 چندین متر آن طرف تر پرت می شوند اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود چرا که سمند که کاملا از کنترل خارج شده ،گارد ریل وسط جاده را در هم می شکند و در سمت مخالف اتوبان شروع به معلق زدن می کند. یک،دو،سه و چهار خودرو ناگهان به شدت به ان برخورد می کنند و ترافیک سنگینی در این آخرین روز تعطیلات نوروزی بر جاده حاکم می شود.
حال حدس بزنید،کدام جریان واقعیست و کدامیک غیر واقعی!
کاملا حق باشماست جمعیت زیاد،ماشین های بی شمار و اعصاب های داغون و خسته و البته سهل انگاری ها باعث شد که تمامی این اتفاقات ناخوشایند در کنار گره زدن علفها ،شادیها ، شوخیها و قهقهه زدنهای مرسوم
با کمال تاسف به واقعیت بپیوندد و کام عده ای از هموطنانمان را تلخ نماید.
پ.ن:دوست نداشتم بگم اما خدا وکیلی شانسی زنده ایم.خدا به همه ی ما رحم کند.
نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و