_____________________________________________________________________________ همدل
همدل
سياه مشق
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آذر1393 توسط عليرضا |

در روزجهانی معلولین به علت نبود جا،درمحل مخصوص معلولین ماشینم را پارک کردم ودرست لحظاتی بعد یک معلول با وسیله ی سه چرخش ازراه رسید ونگاه شماتت باری به من انداخت که البته من آن را نادید گرفتم.

بنده خدا درحالیکه ناچارا دوبله پارک می کرد یک جفت عصا ازخودرواش برداشت واز آنجایی که علاوه بر محل پارکش ،جلو پل راهم اشغال کرده بودم ناچار شد مسافت بیشتری راعصا بزند ومن همچنان گوسفندانه بر موضع خریتم ایستاده بودم.

حال که ساعاتی ازاین شاهکارم می گذرد ،ته دلم می کوبد که اگراین کار را نمی کردی بهتر بود،اما خوب پاسخش روشن است،غلط کردی که غلط کردی!همه چیزرا می دانستی وچشم برهم گذاشتی.پس گناهت ،بی اخلاقیت یاآدم نبودنت از گناهکاران ،جاهلان، وحتی حیوانات بیشتراست.چون دانسته؛آنچه نباید می کردی،کردی!

خیلی وقتا وتوخیلی کارها نه خدا می خواهدباشدنه اخلاق ونه پلیس.فقط ذره ای شعورمی خواهد که موجود نیست.یا اگرهم هست استفاده بجا ودرست ازش نمی شود.

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط عليرضا |

حاجی قبل رفتنش به مکه،گردو را درمغازه اش می فروخت کیلویی هیجده هزار تومان اما ازوقتی برگشته همان گردو را اتیکیت زده کیلویی بیست و پنج هزار تومان!

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 18 مهر1393 توسط عليرضا |

چی می گید واقعیت نداره،اینا همه اش داستانه!من یکی رو می شناسم که بعد تولدش و با وجود اینکه تمام واکسن ها و داروها رو بهش داده بودند سریکسالگی تمام بدنش فلج شدوعین یک تیکه گوشت بی حرکت خونه نشین وردل پدر و مادرش شد!

این حرفها رواکبر آقا با جون و دل واسه دوستانش تعریف می کرد و آنچنان هم جدی سخن می گفت که کسی جرات مخالفت نداشت.آره داشتم می گفتم:پدر و مادر پسره هر چی به این درو اون در زدن فایده ای نداشت و حتی خونه شون رو فروختن تا خرج دوا و درمون پسرشون کنند ولی نتیجه ای نگرفتند.دست آخر هم که همه ی دکترا جوابشون کردند بچه شون رو بردند مشهد،دخیل امام رضا (ع)کردند ویک هفته ای با گریه زاری ازآقا می خواستند بچه شون رو شفا بده.

یکی از دوستای اکبر آقا با کمی تمسخر و کنایه گفت:حتما سر یک هفته هم بچه شفا پیدا کرد و بدو بدو راه افتاد تو خیابونا!اکبر آقانگاهی غضب آلود به دوستش کرد به نحویکه پوزخند رو لبش خشکید.سپس ادامه داد: یک هفته نبود و یکماه گذشت که حال پسره بهتر شد وفقط کمی ازفلجی تو پاهاش موند ولی به هرحال و به لطف امام هشتم که قربونش برم جون سالم بدر برد وگرنه تا الان می خواست صد تا کفن پوسونده باشه!

یکی دیگه از دوستای اکبر آقا این بار والبته باکمی احتیاط گفت:خوب اکبر آقا جون!تو که لالایی بلدی چرا خودت نمیری مشهد و شفای پاهات رو از امام رضا بخواهی شاید دیدی از دست این عصا ها راحت شدی!؟اکبر آقا فوری جواب داد: شاید قسمت ما همینه که با این پاها تا آخرعمر بسازیم ولی برای اینکه تو سر حال باشی خدمتتون عرض کنم داستانی که براتون تعریف کردم جریان زندگی خودمه و داداشتون سند زنده ی معجزه ی علی بن موسی الرضا(ع)است که با کمک همین عصاها جلوتون قد علم کرده!

بعدگفتن این حرفا،اکبر آقا لنگان لنگان وعصا زنان به سمت موتورسه چرخش رفت وبا گفتن الهی شکرت، گازش را گرفت ورفت و دوستانش را هاج واج تنها گذاشت!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مهر1393 توسط عليرضا |

بالاخره قسمت ما شد که روز تولد امام رضا و در دهه ی کرامت با خانم پا به ماه به سر سفره ی حضرت دعوت شویم.از اونجایی که خانمم دو قلو باردار بود واز طرف پزشک هم استراحت گرفته بود اولش تصمیم گرفتم که بی خیال حضور درضیافت افطاری ماه مبارک حضرت شوم اما همینکه به عیال گفتم پا تویک کفش کرد که باید وحتما به مشهد برویم.باید می رفتیم ،حالا به هر قیمتی که شده و استدلال خانم هم این بود که این دعوت شکون داره و نمیشه ازش گذشت.تو راه هم بازارهمون بحث همیشگی نام گذاری دوقلوها گرم بود که البته مثل همیشه با کلی اسم به جا مونده در ذهنمون بی خیال شدیم چون به مشهد رسیده بودیم.

خلاصه با بسم ال... بسم ا... و کلی احتیاط دم افطارپا به حرم رضوی گذاشته وبرسرخوان مبارک حاضر شدیم.خودمانیم شلوغی حرم کمی باعث دلشوره ام شده بود.جالب اینکه با وجود آن همه زحمت و دغدغه عیال به خاطر رژیم خاص به نوشیدنی های سرسفره بسنده نمود وترجیح داد غذایش را نخورد و باخود ببرد.جای همگی خالی بعد صرف افطارو مراسم خاص به هتلی در همان نزدیکی رفتیم.

نیمه شب بود که درد زایمان به سراغ خانمم آمد.او را به بیمارستان امام رضا (ع)رساندیم وحوالی ساعت دو صبح بود که از سوی کادر بیمارستان برای دیدن دوقلوها وهمسرم اجازه ی ملاقات یافتیم.پرستاری با لبخند درحالیکه دوقلوها را در بغل داشت به نزدم آمد و گفت:مبارک باشد،معرفی می نمایم:آقا رضا و اینم معصومه خانم!اگر مشکلی نیست جهت گرفتن گواهی تولد بچه ها تشریف ببرید طبقه ی پایین.نگاه توام با رضایت بنده وقتی با لبخند همسرم همراه شد مرا واداشت که بدون هیچ درنگی راهی طبقه ی پایین شوم.فقط در داخل آسانسور بود که کل ماجرای مسافرتمان به مشهدرا مثل فیلم با دور تند درذهنم مرورکردم.دعوت ناگهانی برای افطاری حضرت،بگومگوهای من وهمسرم برسرانتخاب اسم دوقلوها، نگرانی های طول مسافرت،مشهد الرضا،بیمارستان امام رضا و دهه ی کرامت.

خلاصه این آمدنمان به حرم رضوی هم حکایتی برای ما رقم زدکه به خواب هم نمی دیدیم:حکایت آقا رضا ومعصومه خانم!  

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 19 شهریور1393 توسط عليرضا |

                                                                                             

بالاخره درد کمر وادارم کرد که از بیمارستان مجهزرضوی نوبت اینترنتی بگیرم.طوری ازشهرستان حرکت کردم که راس ساعت 8 صبح دربیمارستان انتظارآمدن دکتر را می کشیدم.اماعلیرغم تمام هماهنگیها نه تنها دکترنیامد بلکه حاضربه پاسخ دادن به گوشیش هم نشد.سئوالهای پی در پی من ازمنشی هم بجزاعصاب خرد کنی توفیری برایم نداشت.بالاخره تنها به این امید که شاید ظهرامروزدکتر دیگری به بیمارستان بیاید آنجا را ترک نمودم.از آنجایی که از بیمارستان دیگری هم دررابطه با درد کمرم وقت گرفته بودم تصمیم گرفتم خودم را به آنجا برسانم اما ازدست اقبال عجیب من، دکتر مورد نظرم به دلیل عمل فوری که پیش آمده بود عازم اتاق عمل شده بود.این بود که تصمیم گرفتم هرطوری هست مدارکم راقبل عمل به رویت او برسانم تا نظرش را جویا شوم.

بماندکه چه پیله ای کردم تابالاخره دکتربا لباس عمل پیشم آمدتا به حرفهایم گوش دهدامابعدازاظهارتش درمورد پیشگیریهاوتوصیه ی آب درمانیش فهمیدم بنده خدا تکنیسین اتاق عمل است ودکتراصلی مشغول عمل می باشد.به ناچاردست ازپا درازتر به بیمارستان رضوی برگشتم اما جالب این بود که بازازدکترخبری نشد.وقتی از بنده خدایی سئوال کردم در این بیمارستان به این بزرگی دکتری پیدا نمی شود که مراویزیت کندبهم آدرس یک بخش دیگر از بیمارستان را داد که وقتی خودم را آنجا رساندم متوجه شدم دقایقی قبل ویزیتش تمام شده وبیمارستان را ترک کرده است.باز برگشتم سرجای اولم وازمنشی سئوال کردم که آیا دکترهای شما مطب خصوصی ندارند تا برای ملاقات نزدشان بروم که جواب شنیدم تمامی دکترهاعصرها درمطب خود می نشینند اما چون امروز پنج شنبه است همگی تعطیل هستند!

تنها نکته ای که بعد این همه دوندگی به ذهنم رسید این بود که امروزروزمن نیست و فایده ای نداردوباید بی خیال شوم. بنابراین سوارواحد ویژه حرم شدم تا حداقل به زیارت بروم وبعد به شهرستان برگردم.دراتوبوس با خود فکرمی کردم بهتراست تمام فکرم را بروی زیارت متمرکز نمایم تا این همه در به دری بر خلوتم با امام رضا(ع) تاثیر نگذارد.وقتی وارد صحن حرم شدم ناخودآگاه چشمم به عده ای زن چادرسیاه افتاد که دسته جمعی ازمحلی به نام دارالشفا خارج می شدند.تودلم گفتم: بزاراین همه جا را که رفتم اینجا راهم امتحان کنم.وارد دارالشفا شدم و ازروی لیست متوجه شدم دکتر در رابطه با مریضیم حاضر است.به نزد آقایی رفتم که نوبت می دادو وقتی شماره خواستم گفت:بفرما این هم بیستمین شماره خدمت شما،خیلی خوش شانس تشریف دارین چرا که همه ی دکترای ما درنوبت کاریشان تنها بیست مریض را ویزیت می کنند که آخریش شما بودی!

ومن ناباورانه درصف ویزیت دکتر ایستاده ام تا بعد این همه علافی و دربه دری نتیجه بگیرم.حقیقتش این است که تا به همین مرحله هم که نوبت به من رسیده ودکترهم هست خودش موفقیتی نسبت به تمام ساعات قبلی محسوب می شود وحتم دارم ازاین احساس وفضای خوب نتیجه ی خوبی هم عایدم خواهد شد.شاید قسمتم بعداین همه آوارگی بوده یا شاید ...

درهمین افکارغوطه ورم که منشی داد می زنه:شماره بیست.شماره ی بیست کیه؟بیاد جلوکه نوبتشه!   

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 شهریور1393 توسط عليرضا |

رفتیم مشهد ومیهمان شمسی خانم شدیم.چانه هایمان که گرم شد شروع کردیم ازآرزوهایمان سخن راندن.نوبت به ما که رسید گفتیم: چهل سال ازخداعمرگرفتیم وقسمتمان نشد که یکبارسرسفره ی حضرت بنشینیم.شمسی خانم با کلی افاده وغرورگفت:

فردا آرزویتان را برآورده خواهم ساخت!ما تا نهارفردا متعجب ازاین ادعا منتظر ماندیم تا اینکه تاکسی تلفنی زنگ منزل را به صدا درآورد و به تعداد حضار؛غذای حرم را تحویلمان داد.این جریان سه روز دیگرهم تداوم یافت وماحسابی سیر غذای حضرت شدیم.اما راستش را بخواهید هیچ وعده ی آن غذاها به خوشمزگی تعریف هایی که زائرین و مستحقان امام هشتم می کردند،نبود.دردل گفتیم:کاش همچنان منتظرمی ماندیم تا بلکه طلبیده شویم وطعم خوش غذای حضرت رابهترمی چشیدیم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 1 شهریور1393 توسط عليرضا |

چند شبی بود که با عیال خلوت می کردیم و آرزویمان این بودکه اگربرای زیارت به مشهد برویم چه قدرخوب می شود و چه قدرازدلتنگی هایمان کاسته می شود.اما درنهایت امر،وقتی به جیبمان وکلی کارهای معوقه ی اطرافمان فکرمی کردیم ناخواسته بی خیال می شدیم وباحسرت وآرزووالبته امیدبه آینده به خواب می رفتیم.

چند روزبعد آقایی ازمشهد زنگ زدو باعصبانیت بیش ازحد گفت:آقای مهندس،این برنامه ای که برایمان نوشته اید با سیستم کامپیوترهای ما همخوانی نداردوحسابی دستمان درپوست گردو مانده است.وقتی با آرامش ازاوخواستم که به فلان جا مراجعه نماید تا برایشان رفع اشکال کند باعصبانیت بیشتری جواب داد که تمام مشهد را زیرورو کرده وکسی قادر به اصلاح برنامه یا سیستمش نیست.

سپس با خواهش وتواضع ازمن خواست که هر طوری هست خودم را به مشهد برسانم واورا از بلاتکلیفی برهانم.هر چه خواستم به اوحالی کنم که این مشکل جزئی به راحتی حل خواهد شد وگذشته ازاین، آنقدرسرم شلوغ است که نمی توانم فعلا به مشهد بیایم،نشد که نشد!

کار به جایی رسید که طرف گفت:هرچه پول،می خواهی بهت می دهم ولی زودتر بیا ووقتی هم که نداشتن وسیله را بهانه کردم جواب داد به حساب من ازدم منزلتان ماشین بگیروجلو دفترم پیاده شو،من حساب خواهم کرد واین درحقیقت اتمام حجت بود.وقتی به عیال ندای آماده باش برای عزیمت به مشهد را دادم، ناباورانه کارها را ردیف کرد و خلاصه تا زمانی که سوار بر ماشین عازم مشهد نشدیم،باورش نمی شد.

بی اغراق و در کمال آسودگی دقیقا سی یا چهل دقیقه طول کشیدکه مشکل کامپیوترها را مرتفع کردم وحتی آموزشهای لازم را برای پیشگیری از بروز مجدد مشکل را هم ارائه دادم.صاحب شرکت هم درکمال سخاوت و رضایت علاوه بر هزینه ی رفت و آمد پول نسبتا خوبی به عنوان دستمزد دراختیارم گذاشت به نحویکه زیارت دلچسبی کردیم وازخجالت بازار هم درآمدیم.بدین گونه بود که به مراد دلمان یعنی زیارت دست یافتیم ودرکمال تعجب،آرزویمان خیلی زود تحقق یافت.  

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مرداد1393 توسط عليرضا |

بعد اینکه مرد پیامک دعوت افطاری امام رضا(ع)را در روستای دوردستشان دریافت نمود،پاسخ داد:با عرض معذرت چون کارم حسابی شلوغ است نمی توانم شرفیاب شوم.

چند ساعت بعد دوباره تماس گرفت وباعجزولابه عنوان کرد:بعد اینکه جریان را به عیالم گفتم،مجبورم کردکه چون امام رضا طلبیده بایستی کارت را تعطیل کنی وبه افطاری حضرت برویم؛حال اگرممکن است می خواهیم باکمال میل به دعوتی بیاییم.اماوقتی شنید که با رد درخواست اولیه فورا نفر بعدی جایگزینش شده هرچه اصرار کرد برایش سودی نداشت.

چند روزبعدمجالی دست داد که دوباره ازاودعوت بعمل آید.وقتی بااوتماس گرفته شد تا بیاید وکارتهای دعوتش را بگیرد،گفته بودالان وبه اصرار همسرش درسی کیلومتری مشهد است،چون رد درخواست شده تصمیم گرفته اند بابت زیارت به مشهد بروند.سپس گوشی را به همسرش داد تا اودر جریان قرار بگیرد.به محض اینکه خانم از دعوت مجدد آگاه گردیدحالی به حالی شد واظهار داشت که حتما کارت دعوت را برایشان حفظ کنند تا باز گردندومجددا فردا برای حضوردر سرسفره ی حضرت به مشهد عزیمت نمایند.

در نهایت اینکه این زن ومرد ازسی کیلومتری مشهد برگشتند تا فردا روزازخوان رحمت امام هشتم(ع) بهره گیرند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مرداد1393 توسط عليرضا |

وقتی از محل اعطای کارتهای سفره ی حضرت مطلع شد بی تابانه خود را به هردری می زد که یکی ازاین کارتها را بدست آورد ولی این کارممکن نمی شد.

خلاصه آنقدراصرار کرد که قرار شد درصورت امکان و نبود مدعواز وی نیزبعنوان ذخیره دعوت بعمل آید.

زمانی که کارت دعوت مربوط به افطاری امام رضا(ع) را دراختیار گرفت ازخوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

چند روز بعدکه دیدنش و جویای حالش بعد ازاطعام شدند،گفته بود:خواب ماندم وازافطاری امام رضا محروم شدم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مرداد1393 توسط عليرضا |

باز حوصله ام سررفت و برای چندمین بارمتوالی فیلمنامه را به گوشه ای انداختم وازاین که نتوانستم پیرزن داستانم را به مشهد برسانم سخت دلگیر شدم.اصلا این کار مانیست وسناریو به انتها نمی رسد!این تلاش چند باره ی من بود که از حدود پنج سال پیش کلید خورده بود وتا حالابه هزارویک دلیل به تعویق می افتاد.خسته وناامید با نیم خیزی خود را به سایر کاغذ پاره ها یم رساندم تا بلکه کار دیگری را دست بگیرم.امادرست در همین لحظه پیامکی دریافت نمودم.

با تانی و بی خیالی گوشی را برداشتم وخواندمش اما درجا خشکم زد:آیا مایلید میهمان امام رضا(ع)شوید؟بلافاصله جواب دادم،حتما.دوباره پیامکی آمد که چه زمان وچند نفرید؟تنها چیزی که باعث تردیدم شد مقدارکم پس اندازم بود که هر چند ریسک بالایی داشت اما طلبیده شدن ازجانب امام هشتم را انتخاب کردم واعلام رضایت خویش راازطریق پیامک اعلام کردم.جالب اینکه اگرچه من تعداد افراددرخواستی را سه نفراعلام کرده بودم اما با چهارتا سهمیه آنهم افطاری شب عزیز قدرنصیبم شد.

ازآنجایی که خانواده ی من سه نفری بودتصمیم گرفتم خواهرم رانیزهمراه خودببرم.همه چیزداشت برای زیارت جورمی شدالا هزینه ی سفرکه سبب دغدغه ی فکریم شده بود.صبح روز موعود ماشین راجلوخانه ی همشیره ام نگه داشتم تا همسفرم شود.شاید باورش برای خیلی ها سخت باشد اماهمینکه همشیره سوارماشین شد با دادن بسته ای پول عنوان کرد:می دانم خیلی دیر شده داداش،اما باید ببخشید تا همین امروز برگرداندن پولی که بهم قرض داده بودی ممکن نبود تا اینکه دیشب جورش کردم وگفتم حال دم رفتن بهترین موقع است که پولت را بهت برگردانم که پول لازم نباشی.

فقط خدامی داند که من حتی به خاطر گذشت زمان،دادن این پول دستی راهم فراموش کرده بودم چه رسد به وصول آن هم درست لحظه ای که محتاجش بودم.تمام مسیر تا رسیدن به حرم رضوی نحوه ی آمدن و طلبیده شدنم و البته جور شدن مقدمات سفر فکرم را مشغول کرده بود و بهم الهام شده بود که این زیارت با تمامی زیارتهای قبلیم فرق دارد پس باید قدرش را بدانم.

به پارکینگ زیر حرم که رسیدیم اهل و عیال را روانه کردم و خودم به بهانه ای تصمیم گرفتم قبل از شرفیابی به آستانه ی جانان با غسل و طهارت پای در رکابش گذارم.پرسان پرسان به دنبال حمامی گشتم ولی چون به آنجا رسیدم آنرا بسته یافتم بناچار آدرس دیگری جستم و هر چند دورتر بود اما پیدایش کردم و به قصد طهارت داخلش شدم.دوش گرفتنم چند دقیقه ای بیش طول نکشید اما عجیب اینکه بعد بیرون آمدن ازحمام چند نفری به من گفتند:التماس دعا!این در حالی بود که هیچکدام مرا نمی شناختند و از قصدم آگاهی نداشتند و فاصله ام ازحرم نیز تقریبا زیاد بود.

به هرحال و با این باورکه زیارتی ناب درانتظارم خواهد بود پای درحرم رضوی گذاشتم وبرسفره ی حضرت حضور یافتم.دروصف و برکت سفره ی افطاری امام رضا(ع) آنهم در شب قدر هیچ نمی توان بر زبان آورد جز آنکه باید باشی تا ببینی پس برای همگی آرزو می نمایم به چنین افتخاری نائل آیند.

در آن شب به یاد ماندنی که همه دست به دعا و توسل برداشته بودند وازجان ندای الغوث الغوث بر زبان می راندند ناگه اندیشه ای ازذهنم گذشت.باید وحتما دربرگشت به زادگاهم و دراولین فرصت و به هرنحوی که شده فیلمنامه ی معطل مانده ی آن پیرزنی که قصد زیارت امام رضا(ع) را داشت به اتمام برسانم و با جلو دوربین بردن آن،رسالت ناتمام خویش را به پایان رسانم.

پی نوشت اول:این پست هرچند به ایجازروایت شد ولی تمام رویداد هایش واقعی بود وشخصیت اصلی این جریان هنوز که هنوزاست درعجب ازاین زیارت خاص به سر می برد.

پی نوشت دوم:عنوان پست که 8 نام داشت اشاره ای است به امام هشتم و 1کنارآن نیز بیانگرقسمت اول می باشد.پس منتظر ادامه ی ماجراهایی از این دست باشید.

    

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر