_____________________________________________________________________________ همدل
همدل
سياه مشق
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 شهریور1393 توسط عليرضا |

چند شبی بود که با عیال خلوت می کردیم و آرزویمان این بودکه اگربرای زیارت به مشهد برویم چه قدرخوب می شود و چه قدرازدلتنگی هایمان کاسته می شود.اما درنهایت امر،وقتی به جیبمان وکلی کارهای معوقه ی اطرافمان فکرمی کردیم ناخواسته بی خیال می شدیم وباحسرت وآرزووالبته امیدبه آینده به خواب می رفتیم.

چند روزبعد آقایی ازمشهد زنگ زدو باعصبانیت بیش ازحد گفت:آقای مهندس،این برنامه ای که برایمان نوشته اید با سیستم کامپیوترهای ما همخوانی نداردوحسابی دستمان درپوست گردو مانده است.وقتی با آرامش ازاوخواستم که به فلان جا مراجعه نماید تا برایشان رفع اشکال کند باعصبانیت بیشتری جواب داد که تمام مشهد را زیرورو کرده وکسی قادر به اصلاح برنامه یا سیستمش نیست.

سپس با خواهش وتواضع ازمن خواست که هر طوری هست خودم را به مشهد برسانم واورا از بلاتکلیفی برهانم.هر چه خواستم به اوحالی کنم که این مشکل جزئی به راحتی حل خواهد شد وگذشته ازاین، آنقدرسرم شلوغ است که نمی توانم فعلا به مشهد بیایم،نشد که نشد!

کار به جایی رسید که طرف گفت:هرچه پول،می خواهی بهت می دهم ولی زودتر بیا ووقتی هم که نداشتن وسیله را بهانه کردم جواب داد به حساب من ازدم منزلتان ماشین بگیروجلو دفترم پیاده شو،من حساب خواهم کرد واین درحقیقت اتمام حجت بود.وقتی به عیال ندای آماده باش برای عزیمت به مشهد را دادم، ناباورانه کارها را ردیف کرد و خلاصه تا زمانی که سوار بر ماشین عازم مشهد نشدیم،باورش نمی شد.

بی اغراق و در کمال آسودگی دقیقا سی یا چهل دقیقه طول کشیدکه مشکل کامپیوترها را مرتفع کردم وحتی آموزشهای لازم را برای پیشگیری از بروز مجدد مشکل را هم ارائه دادم.صاحب شرکت هم درکمال سخاوت و رضایت علاوه بر هزینه ی رفت و آمد پول نسبتا خوبی به عنوان دستمزد دراختیارم گذاشت به نحویکه زیارت دلچسبی کردیم وازخجالت بازار هم درآمدیم.بدین گونه بود که به مراد دلمان یعنی زیارت دست یافتیم ودرکمال تعجب،آرزویمان خیلی زود تحقق یافت.  

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مرداد1393 توسط عليرضا |

بعد اینکه مرد پیامک دعوت افطاری امام رضا(ع)را در روستای دوردستشان دریافت نمود،پاسخ داد:با عرض معذرت چون کارم حسابی شلوغ است نمی توانم شرفیاب شوم.

چند ساعت بعد دوباره تماس گرفت وباعجزولابه عنوان کرد:بعد اینکه جریان را به عیالم گفتم،مجبورم کردکه چون امام رضا طلبیده بایستی کارت را تعطیل کنی وبه افطاری حضرت برویم؛حال اگرممکن است می خواهیم باکمال میل به دعوتی بیاییم.اماوقتی شنید که با رد درخواست اولیه فورا نفر بعدی جایگزینش شده هرچه اصرار کرد برایش سودی نداشت.

چند روزبعدمجالی دست داد که دوباره ازاودعوت بعمل آید.وقتی بااوتماس گرفته شد تا بیاید وکارتهای دعوتش را بگیرد،گفته بودالان وبه اصرار همسرش درسی کیلومتری مشهد است،چون رد درخواست شده تصمیم گرفته اند بابت زیارت به مشهد بروند.سپس گوشی را به همسرش داد تا اودر جریان قرار بگیرد.به محض اینکه خانم از دعوت مجدد آگاه گردیدحالی به حالی شد واظهار داشت که حتما کارت دعوت را برایشان حفظ کنند تا باز گردندومجددا فردا برای حضوردر سرسفره ی حضرت به مشهد عزیمت نمایند.

در نهایت اینکه این زن ومرد ازسی کیلومتری مشهد برگشتند تا فردا روزازخوان رحمت امام هشتم(ع) بهره گیرند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 مرداد1393 توسط عليرضا |

وقتی از محل اعطای کارتهای سفره ی حضرت مطلع شد بی تابانه خود را به هردری می زد که یکی ازاین کارتها را بدست آورد ولی این کارممکن نمی شد.

خلاصه آنقدراصرار کرد که قرار شد درصورت امکان و نبود مدعواز وی نیزبعنوان ذخیره دعوت بعمل آید.

زمانی که کارت دعوت مربوط به افطاری امام رضا(ع) را دراختیار گرفت ازخوشحالی در پوست خود نمی گنجید.

چند روز بعدکه دیدنش و جویای حالش بعد ازاطعام شدند،گفته بود:خواب ماندم وازافطاری امام رضا محروم شدم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مرداد1393 توسط عليرضا |

باز حوصله ام سررفت و برای چندمین بارمتوالی فیلمنامه را به گوشه ای انداختم وازاین که نتوانستم پیرزن داستانم را به مشهد برسانم سخت دلگیر شدم.اصلا این کار مانیست وسناریو به انتها نمی رسد!این تلاش چند باره ی من بود که از حدود پنج سال پیش کلید خورده بود وتا حالابه هزارویک دلیل به تعویق می افتاد.خسته وناامید با نیم خیزی خود را به سایر کاغذ پاره ها یم رساندم تا بلکه کار دیگری را دست بگیرم.امادرست در همین لحظه پیامکی دریافت نمودم.

با تانی و بی خیالی گوشی را برداشتم وخواندمش اما درجا خشکم زد:آیا مایلید میهمان امام رضا(ع)شوید؟بلافاصله جواب دادم،حتما.دوباره پیامکی آمد که چه زمان وچند نفرید؟تنها چیزی که باعث تردیدم شد مقدارکم پس اندازم بود که هر چند ریسک بالایی داشت اما طلبیده شدن ازجانب امام هشتم را انتخاب کردم واعلام رضایت خویش راازطریق پیامک اعلام کردم.جالب اینکه اگرچه من تعداد افراددرخواستی را سه نفراعلام کرده بودم اما با چهارتا سهمیه آنهم افطاری شب عزیز قدرنصیبم شد.

ازآنجایی که خانواده ی من سه نفری بودتصمیم گرفتم خواهرم رانیزهمراه خودببرم.همه چیزداشت برای زیارت جورمی شدالا هزینه ی سفرکه سبب دغدغه ی فکریم شده بود.صبح روز موعود ماشین راجلوخانه ی همشیره ام نگه داشتم تا همسفرم شود.شاید باورش برای خیلی ها سخت باشد اماهمینکه همشیره سوارماشین شد با دادن بسته ای پول عنوان کرد:می دانم خیلی دیر شده داداش،اما باید ببخشید تا همین امروز برگرداندن پولی که بهم قرض داده بودی ممکن نبود تا اینکه دیشب جورش کردم وگفتم حال دم رفتن بهترین موقع است که پولت را بهت برگردانم که پول لازم نباشی.

فقط خدامی داند که من حتی به خاطر گذشت زمان،دادن این پول دستی راهم فراموش کرده بودم چه رسد به وصول آن هم درست لحظه ای که محتاجش بودم.تمام مسیر تا رسیدن به حرم رضوی نحوه ی آمدن و طلبیده شدنم و البته جور شدن مقدمات سفر فکرم را مشغول کرده بود و بهم الهام شده بود که این زیارت با تمامی زیارتهای قبلیم فرق دارد پس باید قدرش را بدانم.

به پارکینگ زیر حرم که رسیدیم اهل و عیال را روانه کردم و خودم به بهانه ای تصمیم گرفتم قبل از شرفیابی به آستانه ی جانان با غسل و طهارت پای در رکابش گذارم.پرسان پرسان به دنبال حمامی گشتم ولی چون به آنجا رسیدم آنرا بسته یافتم بناچار آدرس دیگری جستم و هر چند دورتر بود اما پیدایش کردم و به قصد طهارت داخلش شدم.دوش گرفتنم چند دقیقه ای بیش طول نکشید اما عجیب اینکه بعد بیرون آمدن ازحمام چند نفری به من گفتند:التماس دعا!این در حالی بود که هیچکدام مرا نمی شناختند و از قصدم آگاهی نداشتند و فاصله ام ازحرم نیز تقریبا زیاد بود.

به هرحال و با این باورکه زیارتی ناب درانتظارم خواهد بود پای درحرم رضوی گذاشتم وبرسفره ی حضرت حضور یافتم.دروصف و برکت سفره ی افطاری امام رضا(ع) آنهم در شب قدر هیچ نمی توان بر زبان آورد جز آنکه باید باشی تا ببینی پس برای همگی آرزو می نمایم به چنین افتخاری نائل آیند.

در آن شب به یاد ماندنی که همه دست به دعا و توسل برداشته بودند وازجان ندای الغوث الغوث بر زبان می راندند ناگه اندیشه ای ازذهنم گذشت.باید وحتما دربرگشت به زادگاهم و دراولین فرصت و به هرنحوی که شده فیلمنامه ی معطل مانده ی آن پیرزنی که قصد زیارت امام رضا(ع) را داشت به اتمام برسانم و با جلو دوربین بردن آن،رسالت ناتمام خویش را به پایان رسانم.

پی نوشت اول:این پست هرچند به ایجازروایت شد ولی تمام رویداد هایش واقعی بود وشخصیت اصلی این جریان هنوز که هنوزاست درعجب ازاین زیارت خاص به سر می برد.

پی نوشت دوم:عنوان پست که 8 نام داشت اشاره ای است به امام هشتم و 1کنارآن نیز بیانگرقسمت اول می باشد.پس منتظر ادامه ی ماجراهایی از این دست باشید.

    

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 مرداد1393 توسط عليرضا |

دم غروب بود که کریم آقا ماشینش روجلو مغازه ای متوقف کرد تا دوستش احمدآقا بره وبرای برای نوزاد تازه بدنیا آمده اش شیر خشک بخره.

احمد آقا رفت وچند دقیقه بعد با دوتا شیر خشک برگشت.وقتی کریم چشمش به شیرخشکها افتاد پرسید:چرا دوتا شیر خشک خریدی؟احمد آقا هم با اندکی تامل پاسخ داد:کریم جان،بین خودمان بمانه همزمان با تولد فرزند من،خانم همسایه مون هم زایمان کرده و از اونجایی که وضع مالیشون زیاد خوب نیست من جور اورا هم می کشم واین طوری کمکش می کنم.

کریم آقا که ازشنیدن این جریان گویی متحول شده رو به احمد کرد و گفت:خوب حالا که مطلع شدم از این به بعدهر وقت شیر خشک خریدی برا خودت بخر و پول اون یکی شیر خشک را هم من میدم .احمد آقا که از این سخاوت دوستش به وجد آمده بود با لبخندی اظهار رضایت کرد.

یکسالی ازاین جریان گذشت تا اینکه روزی احمد به کریم آقا زنگ زد و گفت:کریم جان اگه بیکاری با ماشین بیادنبالم تا چندجابا هم بریم که حسابی کار دارم.نیم ساعت بعد کریم آقا، احمد راجلو قنادی پیاده کرد تا برودکیک جشن تولد فرزندش را بگیرد.

وقتی احمد از قنادی برگشت، کریم با کمال تعجب دید دو تا کیک تولد دستشه وقتی علتش را جویا شد؛احمد آقا گفت:کریم جان مگه خبر نداری خدا به من دو قلو داده وخرج و مخارجش هم دوبله است دیگه!

تازه اونجا بود که دوزاری کریم افتاد که ای دل غافل پس پول اون شیرخشکها روکه یک ساله تلکه اش کرده اند احمد واسه خودش می خواسته نه واسه بچه ی زن همسایه!

وقتی کریم به احمد گفت:پس با این وضع بنده یکساله بچه ی تو را مفت و مجانی شیرداده ام و بزرگ کرده ام.احمد آقا هم با پوزخند جواب داد:بابای بچه ها که مثل شیرجلوت ایستاده ،اماحالا برای اینکه دلت نشکنه ازاین به بعد عموی بچه هام باش،اما یادت بمونه که دست خالی ازبرادرزادهات سر نزنی ها!!  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 تیر1393 توسط عليرضا |

اصلا فایده ای ندارد،وقتی دروغ جایگزین حقیقت بشه و کژی جای راستی ودرستی رو بگیره دم زدن ازهمدلی به مثابه ی آب در هاوان کوفتنه.جامعه شده گرگ بازار وهرکی تلاش می کنه گلیم خودش را ازآب بکشه وگوربابای دیگران!

شایدم از اول دنیا همین شکلی بوده اما برای ماکه جزوه ای بارآمده ایم و مثلاچندواحد اخلاق پاس کرده ایم خیلی سختمونه ببینیم هر آنچه تومغزمون چوپوندیم،پشمه!گذرازاین دوره وپشت پا زدن به منطقی که سالها طول کشیده نهادینه بشه عملا سخت یا غیر ممکنه اما با کمال تاسف ناچار به پذیرش این واقعیت تلخ هستیم.ضرورت ایجاب می کنه که ریکاوری بشیم تابلکه ازاین عقب ترنیافتیم.حقیقتاهم دلمون نمی خواداین رقم از دگردیسی رو تجربه کنیم اما فشارهای فزاینده ای که هر روزوازهرسو واردمان میشه امانمان را بریده و فاصله ای که هر روز با همقطارانمان پیدا می کنیم مجبورمان می کند که بگونه ای دیگر بیاندیشیم.آره باید ازجلد گوسفندی خارج بشیم و گرگ صفتی را پیشه نماییم تا گرسنه نمانیم.

اصلا نمی دونم تواین آشفته اوضاع این چه فکرسهل انگارانه ای بودکه بیاییم بساط همدلی پهن کنیم وجوش فلان کس را بزنیم یا نگران حال فلانی باشیم یابا بهت و تعجب نظاره گر چپاول اموال توسط عده ای باشیم یا پیامک های حفظ زیست محیطی بدیم یا خودمان را ازتن و پیرهن درآوریم که فلانی را دریابید که حیف است اگر از دستش بدهیم.

راستش خوب یا بد باید بپذیریم که جماعت در حال حاضر کاملا عامدانه و از روی آگاهی دارند زیرآبی می زنند و سعی دارند از هر راهی که شده به منافع شخصی دست یابند حتی اگر قرار باشه پا روی دوش هم بگذارند.پول همیشه حرف اول روزده و میزنه وهرکی هم انکارش کنه یا دستش بهش نمی رسه یا ازروی تزویراین گونه وانمود پیدا می کنه.بی تعارف هرکی به هرجا می رسه ازهمون گام های نخست به فکر بخور بخوره وگرنه آن قدر نابسامانی درحوزه های مختلف زیاده که مگررویین تن باشی مسئولیت قبول کنی.

وقتی پیاده لخ می کشم و چشمم به همکلاسی دیپلم ناقصم می افته که نیسان شاسی بلند سواره،وقتی تو بانک گیر فقط یک امضا هستم و می بینم بابای بی سواد بازاری فقط با اشاره سر می تونه گره گشای کارم بشه،یا وقتی از فاصله نزدیک به پس سرگاومیش مانند فردجلویم نگاهی می اندازم که نشان ازسیری شکمه یا وقتی منگولی رو می بینم که دکترصداش می زنند یاهنگامی که به بچه پولداری التماس می کنم که اجاره خونه رو مطابق عرف ووسعم محاسبه کنه ،آخه جایی برای ابراز همدلی می مونه!آیا نباید منم مثل خیلی های دیگه چشمامم روواقعیت ببندم وبا تملق وباند بازی آرامش و آسایش را برای خودم دست و پا کنم.

قبول دارم و می دونم بی فایده اس چراکه اگه این کاره بودم می خواست تا الان برو بیایی داشته باشم یا شایدم به قول شما از بی عرضگیم بوده که پخی نشدم وهمدل از آب در اومده ام!به هرحال تا همین حالا که در خدمتونم هیچکدام از غلط های بالا را نکرده ام یا نتوانسته ام بکنم اما خدایش مشکلات عدیده ای که هر روز باهاش دست به گریبانم باعث میشه این افکار پلید هرروز وهر شب به سراغم بیاد و به نوعی حسابی دچار کشمکش روحیم بکنه.جالب اینکه وقتی با خیلی ها هم همکلام میشم اونا هم به نوعی درگیر و گرفتارندو گویی این روزا همدلی جایش را به همدردی داده!

خلاصه خداخودش توفیق بده این چندصباح باقی عمررا با همین حال واحوال گوسفندی سپری کنیم وگرگ ازدنیا نبردمون.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 تیر1393 توسط عليرضا |

ابتدا خواستیم درهمون ابتدای بازی با نیجریه وضعیت تیم ملی را به نقد بکشیم گفتیم شاید به انگ عدم طرفداری و یکسونگری متهم بشیم پس گذاشتیم آبها که از آسیاب افتاد دست به قلم بشیم شاید ذهنها هم آمادگی لازم را داشته باشند.

راستش وبی تعارف با این همه هزینه ای که بابت تیم ملی کردیم و با توجه به نوع بازیها باید گفت اصلا خوب بازی نکردیم و انتظارها بسیاربیشترازاین حرفها بود.ازهمون ابتدا مقابل تیم نیجریه یازده نفری دفاع کردیم وچه لذتی بردیم از این نوع رکود.اگرخاطر مبارکتان باشد درچندین بار فرصت به وجود آمده که داشتیم توانستیم برای دروازه ی نیجریه خطرسازباشیم اما حیف که محافظه کاری اجازه نداد خودی نشان دهیم.آخرای بازی با نیجریه هم تداعی کننده ی بازی های خالی ازهیجان پرسپولیس واستقلال درسالهای اخیر ورزشگاه آزادی بود!به هر حال با دفاع صرف باعث خراب شدن نحوه ی بازی تیم نیجریه شدیم و البته از روهم نرفتیم وازاین شیوه ی بازی کردنمان با افتخار یاد نمودیم.

اما در بازی با تیم بزرگ آرژانتین با عنایت به گمانه زنی هایمان مبنی با خوردن گل های بی شمار بازهم مرتکب اشتباه دوباره شدیم و با بستن دیواره ی دفاعی تمام قددرمقابل دروازه، دربست به دفاع پرداختیم غافل از اینکه دردنیای فعلی و مدرن فوتبال امروزی دفاع در کنار حمله کارسازوموثر واقع می شود و تکنیک و مهارت مجالی برای شانس ودفاع محض باقی نمی گذارد و همان شد که عجوبه ی فوتبال آرژانتین یعنی- لیونل مسی – همونی که هزارن هزار ایرانی باحمله و هک سایتش پدرش را در آوردند در دقیقه ی 91 بازی با گل انصافا زیبایش ازخجالت همگی مون درآمد وکاری کرد که داغ جام جهانی رو دلمون بماند.جالب تراینکه علاوه براشتباهات اولیه درحمله ی روانی پیش از بازی به مسی بعد بازی هم به خاطر باختمون برای ساعتها بزن بکوب راه انداختیم یعنی اجازه دادیم بازهم احساساتمون بر تفکرمون بچربد تا بدان حد که بعد از شکست از آرژانتین بازهم لباس نمادین مسی رو جلو هزاران چشم مجازی وغیر مجازی ریش ریش کردیم و خودمان را ناباورانه پیروز قلمداد کردیم.دیدن چند باره ی گل مسی به ایران می تواند یاد آور این باشد که این گل زیبا نتیجه ی سالها ممارست و تمرین فوق العاده درمیادین بوده و در مهارت زننده اش به هیچ وجه نباید تردید کرد.

درحالیکه درطی دو بازی اصلا گلی نزده بودیم اینک و درمواجه با تیم بوسنی وهرزگوین برآن شدیم که ببریم واین را هم علنی کردیم وخود را توجیه کردیم که بوسنی چون انگیزه ای ندارد پس می تواندحریف سهلی برای ما باشد درحالیکه تیم مقتدرآرژانتین با زحمت فراوان وحتی به میمنت گل به خودی بوسنی توانسته بود براوچیره شود.آنچه ازتیم بوسنی دیدیم تیمی خونسرد با کارتیمی بالا،روحیه جنگندگی باانگیزه ی گرفتن امتیازهنگام ترک جام جهانی بود ونتیجه هم که مشاهده فرمودید،خوردن سه گل که باعث تلخکامی ایرانیان در برزیل وحذف ما شد.آمدن باران ،شرجی شدن هواو ناداوری داور هم هرچند بی تاثیر نیست ولی باید به یاد داشت که این گونه شرایط برای همه ی بازیکنان پیش میاید و تقریبا چون به شانس بستگی دارد پس برای همه یکسان می باشدولی می توان براین گونه شرایط پیش بینی نشده هم باارائه یک بازی خوب فائق آمد.

در آخرین لحظات نگارش این متن مطلع شدیم یا بهتربگوییم به چشم دیدیم که دیشب عده ای ازجوانان مثبت اندیش بعد ازباخت سه بر یک تیممان به بوسنی دوباره به خیابانها آمدند وبا وجدوپایکوبی وگفتن بچه ها متشکریم؛  ثابت کردند انگاری تعداد گل های خورده یا زده تفاوتی نداردو تنها می تواند بهانه ای برای نشاط بروبچ ایرانی باشد واین یعنی جل الخالق!شاید هم به گفته ی مزاح معروف این روزها جماعت دارند به مثابه ی تیم های هلند،پرتغال،آلمان و فرانسه از راه یافتن به مرحله ی نیمه نهایی هم ذات پنداری می کنند!واقعا که!

به هرحال جملگی هموطنان بی شک انتظار راه یافتن تیممان را به مرحله ی دوم جام جهانی می کشیدندولی اینک که دماغمان به هر جهت سوخت کنترل آن همه هیجان وواپس زدگی احساسات مستلزم فرصتی برای ابرازعواطف است وحکایت ازآتش زیرخاکستر دارد که امیدواریم جماعت ایرانی منطق را فراموش نفرمایندو بدانند که این تکنیک و مهارت است که حرف اول را می زند نه احساسات عنان گسیخته!  

پی نوشت:ظاهرا فیس بوک آقای حقیقی (دروازه بان تیم ملی)از بعد باخت تا هم اکنون از ابراز احساسات بی بهره نمانده و ایشان به خوبی حال و احوال لیونل مسی را درک می نمایند!  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 خرداد1393 توسط عليرضا |

در اخبارخوش دیروز آمده بود که آقای مایکل شوماخرقهرمان مسابقات اتومبیلرانی جهان بعد ازماهها بستری بودن در بیمارستان بر اثر سانحه ی اسکی و ضربه به سر، سرانجام از بیمارستان مرخص وبرای گذران دوران نقاهت عازم مکان نامعلوم وساکتی شد.

در کارنامه ی کاری ایشان علاوه برقهرمانی چندین باره فرمول یک عناوینی چون پدرخواندگی برای چند کودک بی سرپرست،کمک های چند میلیون دلاری به موسسات خیریه،تحت پوشش قرار دادن مدارس فوتبال در مناطق محروم جهان به صورت رایگان و مدام العمر ، احداث ورزشگاه و تربیت ورزشکاران ودهها اقدام نیکوکارانه دیگر به چشم می آید که باید گفت :دمش گرم!

اما بعد این مقدمه کوتاه باید گفت که امثال این اقای شوماخر باید خیلی بیشترازاین حرفها مواظب خودشان باشندچراکه وجود پرخیروبرکتشان صرفا متعلق به خود خود ایشان نیست بلکه نگاههای فراوان زیادی چشم به او والبته کمکهایش دوخته اند که یاریشان نماید.بنابراین وقتی موضوع انسانیت و نیکوکاری پیش می آید مرزها درنوردیده می شود و انسان خوب و اعمال نیکویش مورد قدردانی جهانیان قرارمی گیرد درست عکس آنچه بشریت برای افراد بدنیت یا خسیس آرزو می کند.

به هرحال امیدواریم که حال آقای شوماخرخوب شود و درد و بلایش بخورد تو سر کسانی که ذره ای ازمال اندوزی وخیرشان به کسی نمی رسدیاآن عده افرادی که نفس کشیدنشان به جزخسارت و خساست حاصلی ندارد.از یزدان هم خواهانیم که هوای افراد خوب که تعدادشان هم درقیاس با افراد بد بسیار اندک است بیشتر داشته باشد و اگر قرار است بلایی نازل نماید نصیب همون آدم بداکندچون برای مردم دنیافقط انجام کارخیرخواهانه و نیک مورد استقبال و تقدیر قرار می گیرد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 خرداد1393 توسط عليرضا |

روزی من که یک آدم معمولی هستم به همراه یک سوپر من که یک آدم متمول است در خیابان قدم می زدیم.یادم آمد که باید یک قسط را در بانک پرداخت نمایم پس به ناچار از دوستم اجازه خواستم و به تنهایی به داخل بانک رفتم اما ازهمه جای بانک با این مضمون که ممکن نیست،نمی شودوغیرقانونی است جواب نه گرفتم ودمق به نزد دوستم برگشتم.

وقتی سوپرمن ازعلت ناراحتی من آگاه شد ازمن خواست از پشت پنجره ی بانک به نظاره بنشینم.ابتدا فکر کردم فوری مثل فیلم ها لباس هایش را تعویض می کندودر حالیکه مشت هایش را گره کرده وارد بانک می شود وخلاصه همه جا را بهم می ریزد و حق را به حق دار می رسانداما درکمال ناباوری همینکه دوست سوپرمنم وارد بانک شد رئیس بانک فورا ازجایش بلند شد وبادست مبل را برای لمیدنش پیشنهاد دادسپس بلافاصله فلانی را صدا زد ودفترچه قسط را به او داد و گفت:کار آقارا زود راه بیندازید!در نهایت اینکه درکمتراز دقایقی کار نشد ممکن شدوجالب اینکه آن قدر قربون صدقه ی سوپر من رفت که کم مانده بود فقط کفش هایش را واکس بزند.

وقتی دوستم از بانک بیرون آمدو دفترچه رابه من دادوتعجبم را دید،گفت:فقط اینوبهت بگم: این روزااگه سوپرمن هم باشی اما پول یاپارتی نداشته باشی باید بری ته صف وایستی ولی اگه چپت پر باشه، قیافه،زورهم نداشته باشی وبا دمپایی لخ بکشی ونتونی حتی دماغت را بالا بکشی چون پولداری برای خیلی ها سوپر منی!

در ادامه ی راه دوستم چند تایی سوپرمن نشانم داد که به لحاظ ورزیدگی نی خشک،به لحاظ تیپ مرخص و به لحاظ قیافه دو زارنمی ارزیدن اما چون پولشان از پارو بالامی رفت در جرگه ی خوش تیپ ها وفوق سوپرمن ها به حساب می آمدند.

پی نوشت:در حین نوشتن مدام پیام های بازرگانی وجوکهای خنده دار معلمهاجلوم رژه می رفت:علم بهتراست یاثروت!؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد1393 توسط عليرضا |

طرف روحا،جسماوعمرا با قانون وقانونمندی مشکلات داشته حالا سرصبحی برای اینکه همسایه شون رو سوار ماشینشش نکنه پنج دقیقه ماشینش راگرم می کنه تا شاید همسایه راهش رو بکشه و بره،تو آینه مدام همسایه رو می پاید تا مسیرش را بتونه حدس بزنه،سر کوچه که میرسه با اطمینان ازاینکه همسایه مسیرش به چپ است با تانی راهنمای راست رومیزنه که مسیرش را متفاوت نشون بده،شیشه های ماشین روبالامی کشه وخودش رومشغول رادیومیکنه یعنی حواسش پرته ومتوجه دور و برش نیست اما همینکه ازمحدوده ی دید همسایه خارج میشه تی کاف میکشه،میدون روچپه دورمیزنه،خوراکش مالوندن آینه به آینه است وکمب کمب سیستم ماشینش چهارتا خیابون اون طرف تر رو هم می لرزونه.

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

اسلایدر